تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
اين غزو تبوك ، پيغمبر به هيچ غزوه ديگر نشد اما تا باقى سى و پنج غزوه آن بود كه لشكر بفرستاد و وفدها كه مىآمدند و به دل خود مسلمان مىشدند . و پيغمبر تمامى عرب در ضبط آورد و زكات و صدقات بستد و هر اميرى را به جايى فرستاد و يازده لشكر به حكم خداى تعالى به يازده ملك از ملوك اطراف فرستاد مثل قيصر روم و ملك عجم و تبع يمن و ملك قبط و ملك حبشه . اينها را همه نامه كرد و به طاعت و مسلمانى خواند و ده سال جملهء عرب گردن به طاعت او نهادند . و سال دهم چون به حج رفت آن سال چندان مردم به حج آمدند كه هرگز كس نشان نداده بود . و پيغمبر به عرفات خطبه كرد و مردم را مناسك حج بياموخت ، و فرمود كه من ديگر به حج نيايم و كس مرا بازنبيند . و مردم بسيار وداع كردند و آن را « حجة الوداع » نام نهادند . و چون حج تمام كرد هم در مكه رنجور شد و چون به مدينه بازآمد بيمارتر شد .

وفات رسول الله صلى الله عليه [ و آله ] و سلم

و مردم گفتند خستگى راه است اما پيغمبر مىدانست كه پيش خداى خواهد شد . و هم در آن سال سه كس به دعوى پيغمبرى برخاستند : يكى به يمن و او را « اسود » گفتند ، و يكى به بحرين و او را « مسيلمة الكذاب » گويند ، و يكى به حدود يمن و او را « طليحه » گفتند . و پيغمبر به مردمان يمن نامه كرد و اسود را بكشتند و پيغمبر از شادى آن سبكتر شد و بيرون آمد و خطبهء وداع كرد و گفت : اى مسلمانان ! يك دشمن خداى كشته شد و وصيت من آن است كه مسيلمه و طليحه را از پشت زمين برداريد . و خطبه كرد و گفت : بعد از اين مرا نبينيد و مردم بسيار بگريستند . و پيغمبر بدان رنجورى هر روز به خانهء زنى شدى چنان‌كه او را به پشت مىگرفتندى و مىبردندى . و چون رنجورى از حد بگذشت از زنان دستورى خواست و گفت : مرا دستورى دهيد تا وقتى كه بهتر شوم در خانهء عايشه باشم . ايشان اجازت دادند و در خانهء عايشه شد و نماز از پاى نمىتوانست كرد از زمين مىكرد ، و نماز جماعت نتوانست . روزى عايشه را گفت كه پدرت را بگوى تا نماز كند مسلمانان را [ 139 ] عايشه گفت : يا رسول الله ! پدر من مردى دل‌تنك است و به جاى تو نتوان ايستاد . يك نوبت ديگر فرمود : ابو بكر را بگوى نماز كن . تا سه نوبت بگفت . عايشه همان جواب مىداد .
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 189 | مير هاشم محدث / محمد بن على بن محمد شبانكاره اى