تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
عباس گفت : اى بو سفيان ! چه اين همه مىگويى مسلمان شو و الا گردنت بزنند . بو سفيان مسلمان شد . عباس گفت : يا رسول الله ! بو سفيان مردى است كه فخر دوست دارد با وى تواضعى كن . رسول فرمود كه : من دخل دار ابو سفيان فقد امن . يعنى هركس از مكيان كه به خانهء ابو سفيان درآيد او ايمن است . بوسفيان گفت : بيشتر خواهم . فرمود كه هركس كه به خانهء كعبه شود ايمن است . و گفت : هركس كه به خانهء خود رود و در ببندد ايمن است . و بو سفيان بر شتر نشست و باز مكه آمد و گفت : من مسلمان شدم و اينك محمد آمد با سپاهى كه آن را عدد نيست . گفتند : چه كنيم ؟ گفت : فرموده است كه هركس كه به خانهء خود بنشيند ايمن است . روز ديگر مردمان همه در خانه بنشستند و بازاريان به قرار در دكان بنشستند . پيغمبر روز ديگر بفرمود تا سپاه جملهء سلاحها بر پشت اسب بستند و دو هزار مرد را به زبير بن العوام داد و گفت كه از سوى مشرق [ 137 ] به كعبه شو و بر بالايى بايست و اين علم بزن و هيچ مگوى . و دو هزار مرد به خالد بن الوليد داد و گفت از سوى مغرب رو و علم بزن و بايست و تا كسى با شما حرب نكند شما حرب مكنيد . ايشان بيامدند و همچنين كردند . اما قوم خالد جماعتى از خنيسيان « 1 » بكشتند باقى هيچ جنگ نكردند . چون پيغمبر دانست كه سپاه به مكه درشدند و كسى حرب نكرد فرمود كه سپاه فوج فوج دررويد . كما قال اللّه تعالى :
« وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً . »
« 2 » و چون سپاه رسول تمامت به مكه درشدند پيغمبر نيز درآمد و اول به خانهء كعبه شد و طواف كرد و بيرون آمد و بفرمود تا آن بتان را بيرون آوردند ، مرتضى على ايستاده بود و همه را مىشكست . و آن بت مهتر كه نام او هبل بود بر در مسجد به روى درافكندند و آن را آستانهء در مسجد كردند ، و هنوز آستانه است . و همهء اهل مكه ترسيده بودند از آن‌كه پيغمبر ايشان را بكشد . زمانى ببود . فرمود كه اى قوم ! مرا چه گوييد ؟ گفتند : تو مهترى و مهترزاده‌اى و با قوم خويش آن كن كه از تو سزد . پيغمبر بگريست و گفت : شما را آن گويم كه يوسف با برادران گفت كه :
« لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ . »
« 3 » مكيان چون دانستند كه پيغمبر از سر گناه ايشان برخاست خداى تعالى اسلام در دل ايشان افكند ، فوج‌فوج بر
هامش
( 1 ) . هواداران خنيس بن خالد بن ربيعه كه به منظور جنگ با خالد بن وليد آمده بودند . ( 2 ) . سورهء « نصر » ، آيهء 2 . ( 3 ) . سورهء « يوسف » ، آيهء 92 .