تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
آن اين حال با پيغمبر گفته بود . پيغمبر مردمان خزاعه را بازگردانيد و وعدهء فتح بديشان داد و به كارسازى حرب مشغول شد چنان‌كه ده هزار مرد مقاتل گرد شد بعضى سوار و بعضى پياده ، همه با سلاح تمام . قريشيان را اين حال معلوم شد ، بترسيدند و بو سفيان را به شفاعت فرستادند . بو سفيان به مدينه آمد تا شفاعت كند ، و دختر بو سفيان زن پيغمبر بود ، بو سفيان به خانهء دختر درآمد ، دختر سلام او نكرد ، بو سفيان خواست كه بر فرش نشيند . دختر فرش از زير او بكشيد و نگذاشت و گفت تو كافرى و پليدى و اين فرش [ 136 ] رسول الله است . بو سفيان بيرون شد و به هر كجا كه شدى از وى شفاعت قبول نكردندى . خود به خدمت رسول درآمد و بگفت . سيد قبول نكرد . بازگشت و باز مكه شد . پيغمبر دهم ماه رمضان از مدينه بيرون آمد با ده هزار مرد و آهسته‌آهسته مىآمد تا به منزلى آمد نام او مرّ الظهران و ابو سفيان و بديل و رقاء هر دو از مكه بيرون آمدند تا به راه مدينه آيند و تفحص كنند كه پيغمبر از مدينه بيرون آمد يا نه ؟ ايشان نيم شب بدان منزل رسيدند كه پيغمبر فرود آمده بود ، لشكرگاهى با عظمت ديدند و آتش بسيار . گفتند : عظيم لشكرى است . و اين شب عباس و عمر هر دو به طلايه بودند . عباس آواز بو سفيان بشناخت . پيش وى آمد . و ميان عباس و بو سفيان دوستى بود . بو سفيان گفت : « يا عباس ! اين چه‌كسى است كه آنجا فروآمده ؟ » گفت : « اين محمد رسول الله است با ده هزار مرد جنگى ، اكنون تو بيا . » بو سفيان بر پس اشتر عباس برنشست و مىرفتند . عمر وى را بشناخت و گفت : « يا عباس ! اين دشمن خداى را كجا مىبرى ؟ بگذار تا بروم و دستورى از رسول الله كنم و بيايم و او را بكشم » ! عباس دانست كه عمر دشمن وى است ، بشتافت و او را زودتر پيش رسول برد . عمر نيز درآمد و گفت : يا رسول الله ! اجازت فرماى تا او را بكشم . عباس گفت : اگر اين مرد از بنى عدى بودى عمر روا نداشتى كه او را بكشتندى و الا چون از بنى عبد مناف است روا مىدارد ! و ميان عمر و بو سفيان آشوبى برخاست . پيغمبر ، بو سفيان را به دست عباس بسپرد و گفت : او را به خانه بر تا فردا . روز ديگر رسول فرمود كه اى بو سفيان ! هنوز وقت نيامد كه به يگانگى خداى اقرار دهى ؟ گفتا : امروز دانستم كه اگر جز خداى تو ديگرى بودى من اين همه بلا نياز مودمى . و فرمود كه وقت نيامد كه به پيغمبرى من اقرار آورى ؟ گفتا : يقين شدم كه تو پيغمبر بحقى .
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 186 | مير هاشم محدث / محمد بن على بن محمد شبانكاره اى