پيغمبر زحير مىكرد . عايشه آن سخن با ابو بكر گفت . ابو بكر آن دو سه روز نماز با صحابه بكرد .
يك روز پيغمبر برخاست و غلامى داشت ، گفت : « اى غلام ! دست من بگير » ، او را دست گرفت و برفت به گورستان بقيع و گفت : « السّلام عليكم يا اهل القبور ، خنك شما كه از جور دنيا باز رستهايد . » و دعا كرد و بازگشت و باز خانه آمد و گفت : يا عايشه ! كار من بود ، پارهاى آب سرد از چاه بركش تا دست فرا آن زنم ، باشد كه خفتى يابم و بروم و امت خود را وداع كنم . عايشه آب بركشيد . پيغمبر دست را در آن آب زد و بيرون آمد و مردم خرم شدند كه پيغمبر بهتر شد ، و به مسجد شد و خواست كه به منبر رود ، نتوانست . ابو بكر و على دست وى بگرفتند ، و خطبه كرد و گفت : « اى مردمان ! من خواهم رفتن و پيش از شما مىروم و اين درى است كه همه را بدان ببايد گذشت و روزى بغايت سخت است جواب خداى تعالى دادن و نيكى و بدى خود را عرضه كردن ، اما من شفاعت مىروم ، شما را اميد هست كه روز قيامت شما با من باشيد . » مردم همه گريان شدند . پس فرمود كه « اى مردمان ! من در ميان شما چهكس بودم و چگونه زندگانى كردم ؟ » همه گفتند : تو رسول خدايى و پيغمبر آخر الزمانى و به حكم خداى كار كردى و امت را از جهالت خلاص دادى و راه نمودى . فرمود كه هركه را چيزى در گردن من است گو بيا و دعوى كن كه من طاقت قيامت ندارم و اگر كسى آزارى از من دارد گو اين زمان بگوى . همه گفتند : معاذ الله يا رسول الله . مردى برخاست و گفت : يا نبى الله ! مرا صد درم بر تو است . بفرمود تا بدادند . يكى برخاست و گفت : يا رسول الله ! مرا از بيت المال سه درم بيش است . گفتا برو و بياور و چون بياورد فرمود تا به بيت المال نهادند . يكى برخاست نام او عكاشه و گفت : يا رسول الله ! من روزى برهنه بودم و تو بر اشتر بودى ، تا زيانهاى بر سينهء من آمد . پيغمبر گفت : برخيز و قصاص كن . عكاشه گفت همان قضيب خواهم . پيغمبر فرمود تا همان تازيانه بياوردند و به عكاشه دادند . عكاشه گفت : من برهنه بودم . پيغمبر سينهء مبارك خود برهنه كرد . مردمان خروش برآوردند و هركسى گفتى بر ما زن . عكاشه چون سينهء مبارك پيغمبر بديد قضيب بيفكند و برفت و بوسه بر سينهء رسول داد و گفت : يا رسول الله ! حكايت تازيانه هيچ نبود ، خواستم تا بدين بهانه بوسه بر سينهء مبارك تو دهم و از آتش دوزخ خلاصى يابم .
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 190
مساهمون: مير هاشم محدث
ص١٩٠