مدينه روند و غارت كنند . على را فرمود كه بر سر كوه رو و ببين تا چه مىكنند . چون بيامد ايشان را ديد بر شتران نشسته و اسبان را به دست گرفته مىرفتند . على تكبير كرد .
بو سفيان بازگشت و گفت : اين چه تكبير است ؟ كارى نيكتان برآمد تكبير نيز مىكنيد ؟
مردى ايستاده بود ، بو سفيان را گفت كه بازگرد و به مكه رو كه اينان همه تن به مرگ نهادهاند و جان را مىكوشند و اين سهوى بود كه ايشان را افتاد و دره به دست شما دادند و الا شما را دير بودى كه كشته بودندى و امروز به عزم جنگاند ، و امروز كار نه بر نسق ديگ « 1 » باشد . بو سفيان گفت : راست مىگوئى ، همانگاه برفت .
چون كافران برفتند پيغمبر ميان كشتگان آمد و مىنگريد . چون به حمزه رسيد گفت :
اگر نه از براى صفيه خواهر پدرم بودى من حمزه را به خورد مرغان دادمى تا روز حشر از شكم مرغان برخاستى ، و بسيار بگريست و فرمود كه اگر من روزى بر اين مشركان دست يابم به جاى هر يكى از اين كشتگان يكى را بكشم و به جاى حمزه هفتاد تن بكشم . « 2 » و مردمان مدينه زارىكنان بيامدند و كشتگان را برمىگرفتند و به مدينه مىبردند . پيغمبر فرمود كه ايشان را همآنجا به گور كنيد كه خداى تعالى ايشان را همآنجا برانگيزاند . و اول كسى كه در آن زمين احد به گور كردند حمزه بود و پيغمبر بر وى نماز كرد به هفتاد تكبير « 3 » و بر ديگر شهيدان نماز كرد و باز مدينه آمد . و عبد الله ابى سلول مىگفت : لو اطاعونا ما قتلوا .
و هم در آن دو سه روز خبر آمد كه ابو سفيان ديگر بار لشكر جمع مىكند و خواهد آمد كه مدينه را غارت كند . پيغمبر فرمود كه حرب را بسازيد و همان مردمان خواهم كه به احد با من [ 134 ] بودند و مردمان احد همه مجروح بودند ، و مقصود پيغمبر آن بود تا آن منافق - عبد الله سلول - نيايد . و رسول با همان مردمان بيرون شد و به كوهى آمد كه آن را حمراء الاسد گويند . مردى ديد از خزاعه و كافر بود اما دوست پيغمبر بود ، پرسيد كه كجا همىشويد ؟ پيغمبر فرمود كه از پس دشمن مىرويم . آن مرد بيامد و به كافران رسيد ،
هامش
( 1 ) . ديگ : ديروز .
( 2 ) . آنگاه گفت كه اگر حق تعالى مرا بر قريش ظفر دهد سى از ايشان بر مثال حمزه مثله كنم ( سيرت رسول الله ، ص 681 ) پس چون اين آيتها فرو فرستاد ، سيد ( ع ) بر مصيبت حمزه شكيبايى كرد و صبر پيشه گرفت و از مثله كردن نهى كرد ( سيرت رسول الله ، ص 682 ) .
( 3 ) . و هفت بار تكبير گفت ( سيرت رسول الله ، ص 683 ) .