بشناخت و بانگ كرد بدوى . سعد بيامد و روى او را بوسه داد و دو كس با پيغمبر مانده بودند : يكى قتادة بن نعمان و يكى سهل بن حنيف . پيغمبر گفت : اى سعد ! چه اميد دارى به قومى كه پيغمبر خداى را روى پرخون كنند ؟ در اين حديث بود كه تيرى بيامد بر چشم قتاده و يك چشمش برون افتاد . پيغمبر به دست مبارك آن چشم را بستد و باز جاى نهاد و نفس مبارك بر وى دميد و درست شد . و سعد وقاص تير و كمان داشت ، پيغمبر فرمود كه :
« يا سعد ! دشمن را به تير از من بازدار . » سعد به زانو درآمد و جعبه پيش خود فروريخت و به هر تيرى كه بزدى كافرى را بكشتى . و پيغمبر - عليه السّلام - به دست مبارك خود تير از زمين برمىچيد و به دست سعد مىداد و گفتى : يا سعد ! ارم فداك ابى و امى ! و هرگز پيغمبر اين سخن به كس نگفته بود . و كافران از زخم تير سعد از سر پيغمبر دور شدند .
و كسى پيش على رفت و گفت . چون نزد پيغمبر آمد و سر و روى مباركش پرخون ديد برفت و سپر را پر از آب كرد و بياورد و روى [ 132 ] مبارك رسول را بشست و پيش پيغمبر بايستاد و شمشير بركشيد و كافران را دور مىكرد . ابى بن خلف كه يكى بود از اكابر كافران در ميان كشتگان مىگشت و پيغمبر را مىجست . و ابىّ در مكه هرگاه كه پيغمبر را بديدى گفتى : يكى جمازه مىپرورم از براى كشتن تو ! پيغمبر جواب فرمودى كه من تو را بكشم ان شاء الله . چون ابىّ بديد كه رسول زنده است نيزه بر پيغمبر راست كرد و بيامد كه بزند . سعد و على هر دو عزم كردند كه او را بكشند . پيغمبر فرمود كه شما قصد مكنيد ، رها كنيد تا بيايد . ابى پيش آمد و گفت : اى محمد ! تو را كه رهاند از دست من ؟ ! پيغمبر برخاست و حارث بن صمه در خدمتش ايستاده بود و حربهاى داشت . پيغمبر آن حربه از حارث بستد و ابّى سلاح تمام داشت و جز از گردنش پيدا نبود ، پيغمبر آن حربه بر گردنش راست كرد و بينداخت و راست بر گردن ملعونش آمد و پارهاى بخراشيد . ابى چون آن زخم بيافت برفت و تا لشكرگاه كافران مىخروشيد و فرياد مىكرد كه : محمد مرا به دست خود بكشت . او را گفتند : بانگ مدار كه چندان زخمى نيست . گفت : من درد مرگ مىيابم و محمد گفته بود كه من تو را بكشم سخن او راست شد . و ابّى به خيمه آمد و بخفت و همان روز بمرد . پيغمبر چون او را بكشت پارهاى پيشتر آمد و پاى بر سر سنگى نهاد و بايستاد و مردمان را مىديد كه به مدينه مىرفتند . مردى از مدينه مىآمد ، عمر و ابو بكر را ديد و طلحه و زبير را كه افتاده و همه زخم خورده بودند . گفت : شما ايدر
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 181
مساهمون: مير هاشم محدث
ص١٨١