زخم خورد تا بكشتندش .
و چون كافران غلبه گرفتند مسلمانان به سه گروه شدند : گروهى به هزيمت روى به مدينه نهادند ، و گروهى جراحت يافتند و بيفتادند ، و گروهى اندر كوه پنهان شدند . و زن ابو سفيان ، آنكه نام او « هند » بود و او را در غزوه بدر پدر و برادر هر دو را كشته بودند ، بيامد و مردى را بديد نام او وحشى ، و گفت : اگر تو امروز حمزه يا على را بكشى اين همه پيرايه و زيور كه بر من است ترا دهم . آن مرد حربهاى برگرفت .
مقتل حمزة بن عبد المطلب رضى الله عنه
و برفت . چون پارهاى راه برفت حمزه را ديد كه با كافرى در جنگ بود . حمزه آن كافر را بكشت و بازگشت . وحشى چون حمزه را بديد از وى بترسيد و از پس كوه پنهان شد [ 131 ] تا حمزه از درگذشت . وحشى از كوه بيرون آمد . حمزه او را بديد و اسب از پس وى بتاخت . آن ملعون حربهاى كه داشت بينداخت و بر زهار حمزه آمد و حمزه از دنبالهء وحشى مىدوانيد و خون بسيار از وى برفت ، بيفتاد و سست شد . وحشى بازگشت و حربه از وى بيرون كشيد و تمام كردش و بيامد و هند را گفت : حمزه را كشتم . هند همهء پيرايه به وى داد . و هند بر سر حمزه آمد و حمزه را پس از مرگ مثله كرد و جگرش بيرون آورد و بخاييد .
در اين حال معصب بن عمير در خدمت رسول ايستاده بود ولوا داشت . تيرى بر جگرش آمد و بيفتاد و بمرد . و برادر سعد وقاص بيامد و تيرى بر روى مبارك پيغمبر زد و خون بر روى و ريش مباركش فرو دويد ، و ديگرى بزد بر ميان دو ابرو و خونآلود كردش . و مردى بيامد نام او عبد الله و شمشيرى بر پهلوى پيغمبر زد و پنداشت كه برّيد ، و پيغمبر بيفتاد از گرانى زره . آن مرد چون ديد كه پيغمبر افتاد بانگ برداشت كه محمد را كشتم . هركس از مسلمانان كه اين آواز بشنيد به دست و پاى فرو مرد . آن ده كس كه گرد پيغمبر بودند پراكندند ، و على همچنان پيش صف بود و جنگ مىكرد و كافر مىكشت ، و پيغمبر همچنان به پهلو افتاده از گرانى زره برنمىتوانست خاست ، به سعى بسيار باز نشست . مردى پيش سعد وقاص آمد و گفت : برادرت محمد را كشت . سعد بيامد و نخست طلب برادر كرد كه بكشد و نيافت . پس طلب پيغمبر كرد و چون پيش پيغمبر بگذشت پيغمبر را نشناخت از آنكه روى مباركش خونآلود بود . پيغمبر سعد را