تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
را دليلى بايد كه زودتر ما را بدان منزلگاه كافران برد تا هم فردا جنگ كنيم و كوه از پس پشت كنيم . مردى بود كه او را ابو خيثمه گفتندى ، او دليلى كرد و لشكر را به راه نخلستان ببرد و روز ديگر به كوه احد برسيدند و كوه را از پس پشت كردند و صف بركشيدند ، و ابو سفيان بر ميمنه خالد بن الوليد را بر پاى كرد با پانصد مرد و بر ميسره عكرمه [ بن ابى جهل ] با پانصد مرد ، و لوا مردى را داد اكلحه « 1 » نام از بنى عبد الدار ، و آن اشتر كه هبل بدان بود پيش صف آورد و زنان را از پس پشت لشكر بداشت . پيغمبر نيز عليه السّلام لشكر را تعبيه كرد و زبير بن العوام را با صد مرد برابر خالد برپاى كرد و مقداد بن الاسود را با صد مرد برابر عكرمه ، و لوا مصعب بن عمير داشت و پيش صف اندر آمد و كوه احد را پيش گرفت . و به ميان كوه يكى دره بود كه لشكرگاه كافران آنجا بود كه از پس پشت مسلمانان درتوانستند آمد . پيغمبر پنجاه تن را با مردى نام او عبد الله « 2 » بر ايشان مهتر كرد و بدان سر دره فرستاد و گفت : شما به همه حال از اين جاى مجنبيد اگر ظفر ما را بود يا بر ما بود اين دره را نگاه داريد . سيد اين وصيت بكرد و هر دو لشكر صف بركشيدند . و پيغمبر دو زره بپوشيد و دو شمشير حمايل كرد : يكى ذوالفقار و يكى ديگر . و اين ذوالفقار شمشيرى بود از آن پيغمبر و مردم به على بازمىخوانند اما روز حرب خيبر ، پيغمبر اين شمشير به على داد و فرمود كه : « لا سيف الا ذوالفقار و لا فتى الا على . » و چون صفها بركشيدند ابو سفيان رسولى فرستاد نزديك مردمان مدينه و گفتا : « اى مردمان ! بدانيد كه محمد از ما است و ما را جنگ با اوست و با شما هيچ خلاف نداريم ، شما محمد را به ما رها كنيد . » ايشان جواب گفتندى كه اى سگ پليد كافر كه توئى ! برو و يافه مگوى كه تا وقتى كه خون جملهء مردمان مدينه از مهاجر و انصار نريزيد شما روى محمد نبينيد . اين بگفتند و زبير بن العوام از ميمنه گفت : « بسم الله ! دهيد اين سگان را » ، و با آن صد مرد حمله برد . خالد با آن پانصد مرد هزيمت پذيرفت . ابو سفيان با هزار مرد بيامد و خالد را باز جاى خود آورد . و يكى بود از كافران كه او را طليحه گفتندى . از لشكر بيرون آمد و بانگ كرد و گفت : « يا على ! شما مىگوييد كه كشتگان ما در بهشت‌اند و كشتگان شما در دوزخ ، اكنون امروز با
هامش
( 1 ) . املحة بن ابى طلحهء عبدرى . ( 2 ) . عبد الله بن جبير .