من بيرون آى كه ببينيم تو مرا به دوزخ مىفرستى يا من ترا به بهشت . » على بيرون آمد و در حال او را شمشيرى زد و به مالك سپرد ، و على بازگشت . پيغمبر فرمود كه به يك بار حمله برند . سپاه اسلام همه به يك بار حمله بردند و زيبر بر خالد پيروز آمد و مقداد بر عكرمه ، و كافران را از جاى برگرفتند و كافر هزيمت يافت [ 130 ] و آن اشتر كه هبل بر وى بود بيفتاد و هبل به زمين نگونسار شد ، و بو سفيان هزيمت شد ، و زنان كه از پسمانده بودند نتوانستند دويد ، خود را به اسيرى بنهادند .
مسلمانان چون ديدند كه كافران رفتند ايشان به غنيمت و غارت مشغول شدند و آن پنجاه تن كه پيغمبر فرموده بود و بر دره موكل بودند دره رها كردند و به غارت و غنيمت مشغول شدند . عبد الله مهتر ايشان هرچند گفت كه دره رها مكنيد ، قبول نكردند . و راه گذر هزيمتيان بر آن سر دره بود . ايشان چون دره را خالى ديدند سوارى بازگشت و بو سفيان را گفت : به چه مىروى كه دره خالى است و ايشان به غارت مشغول . بو سفيان با لشكر بازگشت و با لشكر به دره اندر آمدند و از پس مسلمانان درايستادند و شمشير در نهادند و مىكشتند ، و مسلمانان از براى غنيمت پراكنده شده بودند و لواى مسلمانان بيفتاده بود و سياهى حبشى از آن كافران برگرفت و لحظه به لحظه سپاه كافر قوت مىگرفت و مسلمانان هزيمت مىپذيرفتند .
پيغمبر چون آن حال ديد از آن جايگاه كه ايستاده بود يك قدم پيشتر رفت و گفت :
شرط غزو اين است ، و بانگ مىكرد كه اى مسلمانان ! باز آييد . كس نمىآمد . و ابو بكر و عمر را هر دو جراحت رسيد و بيفتادند و عثمان با دو تن از انصار بگريخت و از پس كوه پنهان شد ، و مرتضى على - كرم الله وجهه - در پيش صف ايستاده بود و مردانه حرب مىكرد و شمشير مىزد و كافران هر يكى به دو نيمه مىكرد . و آنجا كه پيغمبر ايستاده بود ده كس مانده بودند از انصار ، و برفتند . پيغمبر شمشيرى داشت ، بركشيد و گفت : كه بستاند اين شمشير از من تا به حق كار فرمايد ؟ مردى از انصار بيامد نام او سماك « 1 » و گفت : يا رسول الله ! حق اين شمشير چيست ؟ گفتا : آنكه مؤمن نكشى و از پيش كافر نگريزى . مسلمان شمشير بستد و بر كافران حمله برد و بسيار بكشت چنانكه تن او هفتاد
هامش
( 1 ) . ابو دجانه سماك بن خرشه .