فرمود تا غنيمت را جمع كردند و زيد بن حارثه را با نامهء فتح به مدينه فرستاد . چون زيد به مدينه آمد مردمان از دفن زن عثمان بازگشته بودند و بر زيد گرد آمدند و زيد خبرها مىگفت و مردم عجب مىماندند كه چون باشد كه اميران مكه را همه بكشند يا اسير كنند ؟ و از آن طرف شخصى خبر [ 127 ] به مكه برد نام وى حسان بن حارث ، و از مهتران كه به مكه بودند ابو سفيان بود و صفوان بن اميه و بو لهب بن عبد المطلب و طالب بن ابى طالب - برادر على - هر چهار به مسجد مكه نشسته بودند كه آن مرد بيامد و خبر هركس كه مىپرسيدند مىگفت كه كشته شد يا گرفتار آمد . صفوان بن اميه گفت : اين مرد دروغ مىگويد . و اين مرد مرگ اميه را كه پدر صفوان بود با برادر صفوان هر دو پنهان داشته بود و همىنگفت . چون صفوان او را دروغزن كرد او گفت : كه من دروغ نمىگويم ، و الله كه اميه را و برادرت را هر دو كشتند . و ابو لهب بن عبد المطلب - عليه اللعنة - همان شب از زحير جان بداد و مردم مكه همه در تعزيت افتادند .
در آن منزل پيغمبر آن اسيران را همه در بند و غل كشيد و دو كس را بفرمود تا گردن زدند : يكى نضر بن حارث و يكى عقبة بن ابى معيط كه در جاهليت خيو بر روى مبارك مصطفى انداخته بود . و مردم مدينه همه به استقبال آمده بودند . و مردى پيش پيغمبر شمشير كشيده بود و مردم از وى سؤالها مىكردند . او مىگفت كه ايشان را همه همچون گنده پيران در پيش كرديم و به زخم شمشير بكشتيم . رسول را ناخوش آمد ، گفت چنين مگوى ، ايشان مهتران قريش بودند ، بر خداى عاصى شدند و خداى تعالى ايشان را قهر كرد . و در آن منزل غنيمت قسمت كرد و به مدينه آمد . و عبد الله بن كعب آن اسيران را مىآورد . پيغمبر هر اسيرى را به همان كس داد كه گرفته بود و گفت : همىداريد تا از مكه فديه آورند و ايشان را بازخرند . پيغمبر ، عباس را بخواند و گفت : « يا عم ! با تو سه برادر زاده است و ايشان درويشاند ، تو فداى ايشان نيز بده . » گفت : « يا محمد ! من نيز درويشم ! » گفت : « پس آن درمها كجا شد كه به دست مادر فضل دادى و گفتى اگر من كشته شوم تو اين را ميان چهار پسر من قسمت كن . » عباس گفت : « اى پسر ! تو را اين حال كه گفت ؟ » گفت : خداى من . عباس گفت : « يعنى خداى تو عالم السر است ؟ » گفت : آرى .
عباس گفت : من گواهى دهم كه دين تو حق است و تو پيغمبر بحقى ، زيرا كه اين را ز غير از من و مادر فضل هيچ غير نشنود و ندانست . پيغمبر ، اسلام بر وى عرضه كرد و عباس
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 175
مساهمون: مير هاشم محدث
ص١٧٥