[ 126 ] نكرد . ابو المنذر برآويخت و ابو الخترى مدديار خود كرد . ابو المنذر بر هر دو غالب آمد و هر دو را بكشت و خود به خدمت رسول آمد و بگفت . پيغمبر عذر او قبول كرد .
و اميهء خلف مردى پير بود از اكابر قريش ، و در آن لشكر بازمانده بود و از لشكر اسلام نمىتوانست گريخت و خود با يك پسر ايستاده بودند در انتظار آنكه كسى ايشان را به اسير بگيرد ، و عبد الرحمان بن عوف سلاح دوست داشتى ، در ميان كشتگان مىگشت تا سلاحى نيكو بيابد و دو زره خوب يافته بود و بر گردن افكنده مىآمد . اميه با عبد الرحمان دوست بود ، چون او را بديد گفت : بيا و مرا و پسر مرا هر دو اسير كن كه بهتر از اين زرههاست كه تو دارى . عبد الرحمان زرهها را بيفكند و بيامد و به دستى پدر را بگرفت و به دستى پسر را ، و مىبرد . در راه كه مىرفت بلال پيش آمد و فرياد برآورد كه اى مسلمانان ! اينك امية بن خلف است ، سر كافران ، او را زينهار مىدهيد ، و اين اميه در مكه بسيار زحمت بلال داده بود . بلال در ايشان درآويخت و گفت : مرگ بلال باد اگر اميه را رها كند . جمعى از انصار بيامدند به مدد بلال و هرچند عبد الرحمان فرياد كرد قبول نكردند و هر دو را بكشتند .
و عبد الله مسعود ، بو جهل را در ميان كشتگان بيافت افتاده و يك پايش جدا شده .
عبد الله بر سينهء وى نشست و كارد بركشيد تا سرش ببرد . بو جهل چشم باز كرد و گفت :
« اى شبانك ! مىدانى كجا نشستى ؟ » و قديما عبد الله بن مسعود ، شبان بو جهل بود .
عبد الله جواب داد و گفت : « اى كافر ! حكم خداى ، كارهاى چنين كند ، اكنون خود را چگونه مىبينى ؟ » گفت : « بيش از آن نيست كه گويند مردى را در جنگ بكشتند و مردان را از مرگ چاره نيست . » عبد الله ، سر بو جهل را ببريد و عبد الله مردى ضعيف بود و سر بو جهل بزرگ بود ، نتوانست برگرفت ، در خاك مىكشيد تا به خدمت سيد ببرد . سيد فرمود كه الحمد لله كه خداى تعالى وعدهء خود راست كرد .
و چون حرب تمام شد پيغمبر فرمود تا چاهى فرو بردند و آن كافران كشته را در آن چاه انداختند و پيغمبر بيامد و بر سر آن چاه بايستاد و مىگفت : « يا عتبه ! يا شيبه ! يا بو جهل ! يا اميه ! ديديد كه وعدهء خداى حق بود . » جماعت صحابه گفتند : يا رسول اللّه ! حديث با مردگان مىكنى ؟ فرمود : « همچنان كه شما مىشنويد ايشان نيز مىشنوند اما ايشان جواب نمىتوانند داد . » و رسول فرمود تا ايشان را همچنان در آن چاه رها كردند و
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 174
مساهمون: مير هاشم محدث
ص١٧٤