تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
ابو البخترى را نيز مكشيد ، و اگر بو جهل را بيابيد بكشيد تا از دست نرود و اگر نيابيد در ميان كشتگانش بجوييد كه خداى تعالى مرا وعده فرموده كه وى را امروز بكشند و اگر او را نشناسيد كه روى او پرخون و خاك باشد ، بر پاى او جراحتى است كه من كرده‌ام ؛ آن روز كه كشتى با وى مىگرفتم ، او را بجوييد و سرش پيش من آوريد . » و وصايا تمام فرمود و گفت : « بسم اللّه كنيد و برويد . » ايشان برفتند و پيغمبر - عليه السّلام - شمشير آهيخته به دست داشت . چون مىرفتند ، از پس ايشان مىنگريست و شمشير همىجنبانيد و اين مىفرمود كه :
« سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ . بَلِ السَّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَ السَّاعَةُ أَدْهى وَ أَمَرُّ . »
« 1 » ابو حذيفة بن عتبه آنجا بود و از بزرگان مهاجر بود و پدرش عتبه را - چنان كه ذكر رفت - كشته بودند . چون اين سخن از پيغمبر بشنيد گفت : « ما پدر و برادر خود را مىكشيم و او مىفرمايد كه عباس را مكشيد ! به خداى كه اگر من عبّاس را ببينم ، اوّل شمشير بر سرش من زنم » ، و با مؤمنان رفت . چون او برفت ، پيغمبر مر عمر را گفت : « ديدى كه ابو حذيفه چه گفت ؟ » عمر گفت : « يا رسول اللّه ! اجازت فرماى تا او را بكشم . » پيغمبر گفت كه بدين سخن كافر نشد و منافق نيز نيست ، اما وقتى باشد كه شهادت يابد . و ابو حذيفه به حرب مسيلمة الكذاب كشته شد . و چون پيغمبر سپاه را از پس هزيمتيان بفرستاد ، خود بدان عرش بازشد و نماز كرد و شكر حق تعالى كرد بدان نصرت كه داد . و سعد معاذ با ياران خود بر در عرش ايستاده بودند با سلاح . و مؤمنان چون از پس كافران برفتند ايشان را دريافتند . و مردى نام او كعب بن عمرو ، عباس را گرفت و دستش ببست و گفت : پيغمبر فرموده است كه ترا نكشم . عباس شاد شد و بر ميان عباس بيست دينار زر بود . كعب از ميان او باز كرد و او را اسير كرده به لشكرگاه آورد . و مردى بود نام او ابو المنذر بن زياد ، و خليفهء انصار بود ، ابو البخترى را بگرفت و با او يكى مرد بود و تعصب ابو البخترى كرد كه او را از دست ابو المنذر بستاند . هرچند كه ابو المنذر گفت كه من او را پيش رسول اللّه مىبرم او قبول
هامش
( 1 ) . سورهء « قمر » ، آيهء 45 و 46 .