تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
« برويد به چاه بدر [ 122 ] نگاه كنيد كه كسى ببينيد . » و عرب را عادت آن است كه بر سر چاهها بايستند و علف به كاروانيان فروشند . چون اين دو مرد به سر چاه رسيدند ، مردى ديدند كه آمد و علف آورد كه بفروشد و دو زن ديدند كه خلاف مىكردند با همديگر . يكى گفتا : « سيم من بده » ، او گفت : « صبر كن تا فردا كاروان مىرسد ، علف بفروشم و بدهم . » آن دو مرد چون اين سخن بشنيدند ، هيچ ديگر نگفتند ، مطهره‌ها را پر كردند و برفتند . هم آنگاه كه ايشان برفتند ، بو سفيان و عمرو عاص هر دو رسيدند بر سر چاه بدر و خبر پيغمبر از آن علف‌فروش پرسيدند و گفتند : « از دزدان يثرب چه خبر داريد ؟ » گفت : « اين زمان دو مرد ديدم كه بر جمازه بودند ، آب برگرفتند و رفتند . » گفتند : « از تو خبرى پرسيدند ؟ » گفت : « نه » . عمرو گفت : « اشتر كجا خوابانيدند ؟ » گفت : آنجا ! بو سفيان سرگين شتر را برگرفت و در دست بماليد و خرما دانه‌اى از آن بيرون آمد . گفت : « اين مردمان از مدينه‌اند و محمّد بر راه ما نشسته ، زيرا كه در عرب هيچ جاى دانهء خرما به شتر ندهند الّا مدنيان . » و عمرو و بو سفيان هر دو برفتند و با كاروانيان آمدند و مردى را مزد دادند و به مكّه فرستادند - و تا مكّه شش روز مانده بود - مرد قول داد كه به سه روز برود . گفتند : « به مكّه رو و به كوه برشو و بانگ زن و بگوى كه اى مردمان ! مرا ابو سفيان فرستاد از فلان منزل و مىگويد كه محمّد بر راه ما نشسته ، اگرتان خواسته به كار بايد بياييد . » آن مرد همچنان برفت و بگفت . پيغمبر - عليه السلام - همچنان كه نشسته بود بنشست . و آن مرد چون برفت و اين آگاهى به قريش داد ، خواهر پدر رسول ، دختر عبد المطلب ، آنكه او را عاتكه گفتندى ، خوابى ديده بود كه كسى بيامدى و گفتى : « اى مردمان مرويد كه شما را بكشند » ، بر بام كعبه شدى و همچنين بگفتى ، و سنگى از كوه بو قبيس بكندى و بينداختى ، آن سنگ پاره‌پاره شدى و در هر خانه يكى از آن سنگ فروآمدى . روز ديگر آن خواب با برادر خود عباس بن عبد المطلب بگفت . عباس گفت : « اى خواهر ! اين خواب را با كس مگوى . » و بعد از آنكه اين مرد بيامد به مكّه ، مردمان به سه روز ديگر بساختند و برفتند و هركس كه خود نرفت عوضى بفرستاد . و عبّاس نمىرفت ، او را به كراهيّت ببردند . و چون بزرگان مكّه از مكّه بيرون آمدند ، بو جهل گفت : « محمّد پندارد كه