« جان پدر ! برو و اين كار مىكن كه تا من زنده باشم تو را كس چيزى نتواند گفت . » قريش چون اين حال بشنيدند ، در استخفاف و جفا افزودند .
و از كافران قريش هيچكس سختتر از عمر بن الخطاب نبود و ابو الحكم بن هشام كه او را « ابو جهل » خواندندى . پيغمبر دعا كرد و گفت : « خداوندا دين تو آشكارا نمىشود ، از اين دو يكى را اسلام در دل افكن تا ما نماز و طاعت تو در مسجد توانيم كردن . » و ارادت سيد در حق بو جهل بود كه مسلمان شود ، زيرا كه خويش نزديك بود و عمر پارهاى دور تر بود . ابو جهل در عبد مناف با سيّد مىرسيد و عمر در كعب بن مره . پس دعا در حقّ عمر اجابت يافت .
و چون عمر مسلمان شد ، عدد مسلمانان چهل تن شد . عمر گفتا : « برخيزيد تا به مسجد رويم و نماز گزاريم ، لات و عزّى را در مسجد مىپرستند [ 120 ] اگر ما خداى آسمان و زمين را در مسجد پرستيم چه شود ؟ » به يكباره برخاستند و به مسجد شدند و نماز كردند . و هيچ كس از بيم عمر چيزى نتوانست گفت . و تا سه سال برآمد ، همچنان نماز در مسجد مىكردند . و مردمان دودو و سهسه مسلمان مىشدند تا وقتى كه خداى تعالى جبرئيل را بفرستاد و فرمود كه دعوت آشكاره كن و مردم را به من خوان . پيغمبر به مسجد شد و بايستاد و گفت : « اى مردمان ! مرا تا امروز اجازت دعوت عام نبود ، اكنون فرمان رب العالمين آن است كه همه را به اسلام خوانم . » و به كوه صفا برشد و همچنين بانگ برداشت و گفت : « اى مردمان ! خداى پرستيد ، آن خدايى را كه خالق آسمان و زمين است و من پيغمبر اويم و الّا بر شما عذاب آيد . »
ابو لهب بن عبد المطلب - لعنه اللّه - عمّ پيامبر بود ، گفت : « شه « 1 » بر تو اى محمّد ! نه تو نيكى و نه دين تو ! اى مردمان برويد از پيش او كه او ديوانه است . » در لحظهاى كه آن لعين اين بگفت ، جبرئيل بيامد و سورهء ابى لهب بياورد و مؤمنان خرّم شدند و مشركان را زحير « 2 » گرفت و هر روز ايذاء مسلمانان زيادت مىكردند . مسلمانان به جان رسيدند و گفتند : يا رسول اللّه ! ما را طاقت نماند . پيغمبر هنوز اجازت حرب نداشت و آيت جهاد نيامده بود ، ايشان را صبر مىفرمود . چون جفا از حد بگذشت و صحابه را طاقت
هامش
( 1 ) . شه كلمهاى است كه در محل كراهت و نفرت گويند ، اف ، واى ( لغتنامهء دهخدا ) .
( 2 ) . زحير : دلپيچه .