تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
على هذا چون نكاح تمام شد ، پيغمبر به خانهء خديجه آمد و خديجه پيغمبر را نيكو مىداشت و احترامش بغايت نگاه مىداشت . و از خديجه هفت فرزندش آمد ، سه پسر و چهار دختر ، نام پسرانش : يكى قاسم و يكى عبد اللّه و يكى طيب و دخترانش : رقيّه و زينب و ام كلثوم و فاطمه عليهم السّلام . پسرانش هر سه به كودكى وفات يافتند و دختران همه زنده ماندند و با پيغمبر هجرت كردند . و پيغمبر همهء فرزندان از فاطمه آورد ، الا ابراهيم كه از ماريه آورد و ماريه كنيزكى بود كه ملك قبط به هديه به خدمت پيغمبر فرستاده بود . و ورقة بن نوفل مردى بود عالم به دين موسى و همه روز خديجه را گفتى : « يا بنت عمّ ! نيكو شوهرى يافته‌اى ! زينهار كه رضاى او بجويى كه او پيغمبر آخر الزّمان است و اگر من تا زمان رسالت او زنده باشم به دين او ايمان آورم و اول كسى كه با كافران جنگ كند من باشم . » و در مدح رسول دوازده بيت گفته است و پيوسته مىخواندى . و چون پيغمبر - عليه السّلام - را وحى آمد ، ورقه زنده بود ، امّا پير بود و اسلام آورد و در مسلمانى وفات يافت . و سيّد با خديجه مىبود و عزلت دوست داشتى و پيوسته در واديها و جايهاى خالى بودى و دنيا را دوست نداشتى و شب باز خانه آمدى . و اوّل چيزى كه از نشان نبوت به وى پيدا شد ، خواب راست بود ، چنان كه هر خوابى كه بديدى راست شدى . ديگر نشان آن بود كه هرگاه كه به بطحاء مكّه گذر كردى از چوبها و سنگها آواز آمدى كه : السّلام عليك يا رسول اللّه . و هر سال يك نوبت مدّت يك ماه به غار حراء شدى و معتكف بودى و طاعت كردى و هركس كه در آن غار و پيرامون آن بودى همه را طعام دادى . و چون سال مبارك به چهل رسيد و ماه رمضان درآمد ، نوبت اعتكاف غار بود و اين نوبت خديجه را با خود ببرد . چون بيست و چهار روز از ماه رمضان بگذشت ، شبى سيّد - عليه السّلام - به خواب بود در كوه حراء كه جبرئيل - عليه السّلام - فروآمد . رسول صورت جبرئيل هرگز نديده بود ، بغايت بترسيد . نامه‌اى داشت در ديباى سبز پيچيده ، گفت : « يا محمّد ! اين را بخوان . » گفت : « چون بخوانم كه من امّىام و چيزى نتوانم خواند . » دوباره بگفت و همين جواب [ 118 ] فرمود . سوم او را سخت بفشرد و گفت : « بخوان ! » سيّد از ترس اين فشردن خواست كه خود را از كوه حراء فرواندازد . جبرئيل او را ميان دو