تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
پر بگرفت و گفتا : « بخوان . » گفت : « چه بخوانم ؟ » گفت :
« اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ . خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ »
« 1 » و سورهء اقرأ را تا آخر برخواند . سيّد همچنان كه جبرئيل مىخواند ، او نيز مىخواند . ناگاه جبرئيل ناپيدا گشت و رسول به خواب بازشد . چون از خواب درآمد ، صورت اقرأ همچنان حفظ داشت كالنّقش فى الحجر . و خديجه آن حال مىديد امّا جبرئيل را نمىديد . و خديجه متحيّر شده بود ، گفت : « يا محمّد ! تو را چه حالت است كه متغير شده‌اى ؟ » رسول آن حال به تمام با خديجه بگفت و سورهء اقرأ برخواند و صورت جبرئيل تقرير داد . خديجه گفت : « بشارت باد تو را كه تو را پيغمبرى آمد و تو پيغمبر آخر زمانى و اين كه تو نشان مىدهى جبرئيل است ؛ همچنان كه به موسى و عيسى فرو مىآمد . » پس ماه رمضان تمام بگذشت و سيّد از غار بيرون آمد و ديگر بار جبرئيل بيامد . رسول را هنوز محقّق نشده بود كه آن جبرئيل است و شبهتى در دل مبارك داشت كه ممكن كه آن حالتى شيطانى است . يك روز خديجه را گفت : « من مىترسم كه ديوانه شوم . » خديجه گفت : « چون آن صورت ظاهر گردد خبر من كن . » و آن روز كه جبرئيل فرود آمد رسول فرمود : « اى خديجه ! اينك آن صورت آمده ! » خديجه گفتا : « برخيز و بر زانوى چپ من بنشين . » پيغمبر بر زانوى خديجه نشست . خديجه گفت : « اين شكل همچنان هست ؟ » گفت : « هست . » خديجه مقنعه را از سر باز كرد و موى را برهنه كرد . جبرئيل برفت . خديجه گفت : « اى ابن عمّ ! او را اين زمان مىبينى ؟ » گفت : « نه . » خديجه گفت : « تو را مژده باد كه اين نه ديو است ، وحى رحمان است . » و بعد از اين هرگاه كه جبرئيل بيامدى ، پيغمبر با او انس مىگرفت تا تمامى دل رسول استيناس گرفت . يك شب پيغمبر خفته بود . ناگاه جبرئيل بيامد . و رسول نه به خواب بود ، چادرى بر خود گرفته بود ، و آيهء
« يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ »
« 2 » فرو آورد . رسول برخاست . خديجه گفت : « چرا نخفتى ؟ » فرمود كه اى خديجه ! خواب و خور از من شد كه خداى تعالى مرا كارى فرمود سخت بزرگ و مرا به رسالت به بنى آدم فرستاد و ندانم كه چه كنم كه مردم مرا استوار ندارند . » خديجه گفت : « تو غم مدار و رسالت مىگزار و دعوت مىكن و اوّل مرا به اسلام
هامش
( 1 ) . سورهء « علق » ، آيهء 1 و 2 . ( 2 ) . سورهء « مزمّل » ، آيهء 1 .