داشت كه در عرب از او منعمتر نبود ، نام او خديجه ، و زنى پارساى محتشمهء خير و غلامى داشت ميسره نام . و هر سال خديجه كاروانى راست كردى و با آن غلام به شام فرستادى به بازرگانى . خديجه چون خبر امانت و ديانت محمّد شنوده بود او را طلب كرد و گفت : « توانى كه امسال با كاروان من به شام روى و تجارت كنى به مال من و آنچه سود كنى بهرى تو را دهم . » پيغمبر گفت : « تا اجازت از عم بازكنم . » اجازت كرد از ابو طالب و او را اجازت داد و پيغمبر با ميسره - غلام خديجه - رفيق گشت و به شام شد . به راه اندر به صومعهء راهبى رسيدند . ميسره از شتر فروآمد و هنوز تا صومعه دو سه گامى مانده بود ، آنجا درختى بود . ميسره پيغمبر را گفت : « من پيش آن راهب مىروم ، تو اينجا زير درخت بنشين تا من بيايم . »
سيّد - عليه السّلام - زير درخت فرودآمد و ميسره برفت و راهب بر دريچه نشسته بود . از ميسره پرسيد كه آن جوان كه با توست چهكس است ؟ گفت : « مردى است از قبيلهء قريش . » گفت : « اى ميسره ! من در انجيل ديدهام كه بعد از سيصد و اند سال كسى بدين صفت بيايد و زير اين درخت بنشيند و او پيغمبرى باشد بزرگتر از همهء پيغمبران . » اين بگفت و از بام صومعه به زير آمد و تا خدمت سيّد مىدويد و در قدم مباركش افتاد و بوسه به پاى او مىداد . و ميان او و سيّد سخنى چند رفت .
القصّه پيغمبر با ميسره برفت به شام و معاملتى نيكو اتفاق افتاد ، چنان كه ده چهل سود آمد . چون بازگشتند ، گرما بغايت گرم بود . هركجا سيّد مىراند ، پارهاى ابر بر سر مبارك او سايه مىداشت و ميسره آن مىديد و پنهان مىكرد و چون پيش خديجه آمد تمامت حالها - آنكه راهب چه گفت و ابر چون بود و درخت چگونه سجود كرد و اين معجزات كه در راه از سيد ديده بود - همه بازگفت . خديجه را مهر زناشوهرى پيغمبر در دل افتاد . پيغام فرستاد به خدمت رسول كه تو مىدانى كه ميان من و تو [ 117 ] قرابتى است و ملوك جهان مرا به زنى خواستند ، قبول نكردم ، اكنون اگر تو مرا به زنى قبول كنى راضىام . سيّد - عليه السّلام - اين حال با دو عمّ خود حمزه و ابو طالب بازگفت . ايشان گفتند : « در اين كار تأخير جايز نيست و تعجيل از لوازم است . » و پدر خديجه ، خويلد هنوز زنده بود . حمزه برخاست و با محمّد رسول اللّه - عليه السّلام - پيش خويلد رفت و عقد نكاح به بيست شتر ماده ببستند . گروهى گويند خويلد نبود و اجازت از ورقة بن نوفل خواستند .
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 162
مساهمون: مير هاشم محدث
ص١٦٢