و يك تن مرا بيفكند و شكم مرا بشكافت و هرچه اندر شكم من بود بيرون آورد و بدان برف بشست و چيزى سياه از آن بريخت و باقى باز جاى نهاد و گفت : « اين بهرهء شيطان بود » و ديگرى دست به شكم من ماليد و درست شدم . حليمه و شوهر هر دو گفتند : « اين طفل پرى دارد » « 1 » و او را پيش مادر و پدر بردند . و اهل آن حى همه كافران بودند ، چون اين معجزه بديدند گفتند : « اين كودك بلايى شود و دين ما را تباه كند . » قصد كردند كه او را بكشند . پس حليمه او را برگرفت و باز مكّه آورد و گفت : « ما مىترسيم كه ديوان ، اين كودك از پيش ما ببرند . » مادرش گفت : « شما مترسيد كه هيچ ديو و پرى و آدمى گرد آن نتواند گشت ؛ كه او پيغمبر است » ، و محمّد را پيش مادر رها كردند و برفتند . و پنج ساله شد و مادرش او را برگرفت و به مدينه برد پيش خويشاوندان مادر . مدّتى آنجا بودند ، او را برگرفت و باز مكّه آورد . و مادرش وفات يافت و پيغمبر پنج ساله بود و عبد المطلب او را نيكو داشت تا هشت ساله گشت . عبد المطلب را مرگ نزديك آمد ، دست محمّد را گرفت و به دست پسر خود ابو طالب بن عبد المطلب داد و گفت : « بدان كه اين پسر را به تو سپردم و همهء جهان دشمن او خواهند بود ، او را نيكو دار . » ابو طالب خود او را دوست مىداشت ، بپذيرفت . و عبد المطلب بمرد و ابو طالب مهتر مكّه شد .
روزى ابو طالب [ 116 ] به شام مىشد . محمّد گفت : « يا عمّ ! مرا نيز با خود ببر » ، ببرد .
در راه به صومعهء راهبى رسيدند نام او بحيرا ، و او ترسايى فاضل بود . چون روى پيغمبر ديد احوال او از ابو طالب بپرسيد و گفت : « اى ابو طالب ! او را بازگردان و به شام مبر كه او پيغمبرى بزرگ خواهد بود و همهء كافران دشمن اويند ، اگر قتل نتوانند كرد از اعضاى او عضوى ناقص كنند و من هفتاد سال است تا انتظار آمدن او مىكنم كه صفت او در تورات و انجيل ديدهام . » ابو طالب او را بازگردانيد و باز خانه فرستاد و خود به شام رفت و بازآمد .
و پيغمبر همچنان پيش ابو طالب مىبود تا بيست و پنج ساله گشت . اندر همهء قريش راستگوىتر از وى نبود و امانتدار بود و او را محمّد الامين گفتندى . و زنى بود در مكّه از بنى قصى دختر خويلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى و شوهرش مرده بود و چندان مال
هامش
( 1 ) . پرى داشتن : كسى كه جن او را گرفته باشد ( لغتنامهء دهخدا ) .