خداى تعالى او را نعمتى تمام داده بود و در آن وقت كه ابرههء صباح ، پيلان به مكّه برد تا مكّه را خراب كند ، عبد المطلب مبلغى مال از غنايم آن لشكر بيافت و از چاه زمزم نيز به جهت آن خواب كه بديد گنجى تمام يافت و نذرى كرد كه اگر من از چاه زمزم گنجى بيابم ، از پسران خود يكى قربان كنم . و صورت اين حال چنان بود كه عبد المطلب سه شب پياپى به خواب ديد كه شخصى او را گفتى كه نزديك زمزم گنجى نهاده و از آن توست ، برگير . عبد المطلب آن گنج بيافت و پسران را [ 114 ] گرد كرد و آن حال نذر با ايشان بگفت . پسران گفتند : « حاكم پدر است ! » و گفتند : « ميان پسران قرعه زن ، بر هركس كه افتد او را بكش . » عبد المطلب قرعه زد و هر سه نوبت بر عبد اللّه افتاد ، و عبد اللّه پسر كهترين بود و با ابو طالب هم مادر بود ، و ابو طالب با عبد اللّه مشفقتر بود . ابو طالب هرچند با پدر گفت كه او را مكش ، قبول نمىكرد . و مادر عبد اللّه و ابو طالب از بنى مخزوم بود ، فاطمه بنت عمرو بن عامر از شهر مدينه .
ابو طالب چون مأيوس شد ، به مدينه رفت و اين حال با خويشان مادر بازگفت . ايشان گفتند : « ما همداستان نشويم كه پسر خود را بكشد . » برخاستند و به مكّه آمدند و عبد المطلب را گفتند كه اين چه رسم است كه پيش آوردى و بعد از اين سنّتى شود و در هر قومى اين رسم بماند . عبد المطلب گفتا : « من اين نذر كردهام و اگر اين نكنم ناچار كفّارهء آن ببايد داد و معلوم نيست كه چيست ؟ » زنى يافتند از يهودان خيبر كه از اهل كتاب بود ، گفت : « عبد اللّه را بازدار و شتر را بازدار و قرعه مىزن ، هرچند كه بر عبد اللّه مىآيد قرعه مىزن و شتر را زياده مىكن تا وقتى كه بر شتر افتد . » عبد المطلب همچنين كرد .
چون شتر به صد رفت ، قرعه به شتر افتاد و عبد اللّه خلاص يافت و شتران را قربان كردند .
چون عبد اللّه بزرگ شد ، زنى خواست از قبيلهء عبد مناف نام او ايمنه بنت وهب بن عبد مناف . و در همان سال كه ابرهه پيلان به مكّه آورد ، ايمنه به پيغمبر حامله بود و هم در آخر آن سال به موجود آمد عليه الصّلواة و السّلام روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول در خانهاى كه امروز آن را « دار ابن يوسف » خوانند ؛ يعنى برادر حجيج آن را احيا كرده بود .
و ايمنه چون حامله بود به خواب ديد كه كسى از آسمان فروآمدى و او را گفتى كه اين فرزند چون به وجود آيد او را « محمّد » نام كن . و آن روز كه محمّد به وجود آمد ، هرچند
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 159
مساهمون: مير هاشم محدث
ص١٥٩