خود و به مردم دادى .
و او را با پسر برادرش اميّة بن عبد الشمس خلاف افتاد [ 113 ] از براى مهمانىاى و آن حال چنان بود كه روزى اميّه از هاشم خواست كه مرا اجازت ده تا مهمانى اهل مكّه به وقت رفاده كنم . هاشم اجازت داد . اميه مهمانى كرد و طعامش نه تمام بود و منفعل خواست شد . هاشم گفت : « اى پسر ! تو را آئين مهماندارى نيست » ، و در حال بفرمود تا چهل شتر بكشتند تا مهمانى تمام شد . و آن دشمنى ميان فرزندان هاشم و فرزندان اميّه بماند و آن همه ناخوشى كه فرزندان اميه با بنى هاشم كردند مثل حرب ابو سفيان با محمّد رسول اللّه - عليه السّلام - و معاويه با امير المؤمنين على - كرّم اللّه وجهه - و چون اميّه آن مهمانى به زيان برد ، هاشم از وى برنجيد و بفرمود تا اميّه را از حدود مكّه بيرون كردند و تا ده سال در شام مىبود .
و چون هاشم بماند بازآمد ، و هاشم مهترى مىراند و برادران در ربقهء طاعت او بودند و چون زمان وفاتش رسيد و فرزندانش طفل بودند ، مهترى به برادر خود داد نام او مطلب و گفت : « جهد كن كه اين مهترى با فرزندان من سپارى » ، و مطلب حكم برادر را كار مىبست .
و هاشم را در مدينه پسرى بود ، زيرا كه روزى به كارى به مدينه شده بود و مدّتى بازمانده و زنى كرده ، از وى پسرى آمد نام او شيبه و پيش مادر رها كرده بود و خود باز مكّه آمده و آن پسر ده ساله بود . روزى مردى از مكّه به مدينه شد . چون بازآمد گفت :
« من پسرى ديدم ده ساله كه در مدينه بود و گفت من پسر هاشم بن عبد منافم . » مطلب را حديث برادر و زنش ياد آمد بر شترى نشست و به مدينه شد و آن پسر را از مادر بستد و به مكّه آورد . چون به در مكّه رسيد ، مردمان از مطلب پرسيدند كه اين كيست ؟ گفت :
« عبدى ! » مردمان آن پسر را عبد المطلب خواندند و اين نام بر وى ماند . و از پسران هاشم هيچ يكى بكارتر از عبد المطلب نبود و مطلب رياست مكّه به عبد المطلب سپرد و خود وفات كرد .
و عبد المطلب در سخاوت چنان شد كه او را « مطعم الناس و الوحوش » گفتندى از آن جهت كه وقتى كه مهمانى مردم كردى چند شتر را بكشتى و گوشت بر سر كوهها بردى و بنهادى تا وحوش و سباع نيز بابهره بودندى . و عبد المطلب مردى صاحب بخت بود و
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 158
مساهمون: مير هاشم محدث
ص١٥٨