قصى .
و اين همه مهتران عرب بودند و حاكم سقايه . و سقايه آن باشد كه چاه زمزم را حاكم باشد . و چون كلاب بمرد ، مهترى سقايه به بنى خزاعه يار شد . و قصى كودك بود و نام قصى ، زيد بود و قصى را از بهر آن گفتند كه در اقصاى عرب افتاده بود . و مادر قصى شوهرى كرد از بنى قضاعه و او مهتر قضاعه بود و قصى را به حيى بنى قضاعه برد و مادرش را از آن مهتر بنى قضاعه پسرى آمد نام او « رواح » و پدر او نيز بمرد و مهترى قضاعه به رواح آمد و رواح بر همهء زمين سبا و يمن مهتر شد . قصى گفت : « چون [ رواح ] حكم وراثت مهترى يمن گرفتى ، مرا نيز مهترى حجاز ميراث است ، بروم و طلب كنم . » برفت و مدّتى در زمين مكّه بود و مهترى طلب نكرد ، زيرا كه وقت نمىديد . و دختر سيّد خزاعه را به زنى كرد و آن سيد بمرد و او را پسرى بود سليمان نام و سليمان را همت مهترى و حكومت نبود و با قصى دوست بود . يك روز مى مىخوردند . سليمان همهء مهترى و حجابت و سقايت به يك خيك مى به قصى فروخت ، قصى خيك مى بداد و كليد كعبه بستد . اهل مكّه از اين معنى برنجيدند و گفتند : « ما همداستان نشويم ، كه اين مهترى از بنى خزاعه برود » و با قصى حرب كردند . قصى در آن حالت جميع خويشان را جمع كرد و عاقبت با خزاعه برنيامد و به هزيمت رفت و به بنى قضاعه شد به يمن و از برادر خود مدد خواست . رواح با لشكرى بيامد و خزاعه را بشكست و مهترى مكّه به قصى بماند .
و قصى چون مهترى يافت ، همهء قبايل معد عدنان جمع كرد و ايشان را « قريش » نام نهاد و نام قريش از آن وقت بازماند و به حكم آنكه گفتهاند كه : « تقرش القوم اذ اجتمعوا » و اقوام چون جمع شوند آن را قريش گويند . و نيز گويند در دنيا [ 112 ] اسبان باشد و اسب آبى بغايت دلير و قوى باشد و بر تمامت جانوران دريا غلبه كند ، آن اسب را « قريش » گويند . يعنى [ چون ] قوم قصى بر اقوام عرب غالب آمدند ، ايشان را قريش خواندند . و نيز گويند كه او را از براى آن « قصى » خواندند كه عرب را از اقصى گرد كرد . و قصى آن دو منصب را يعنى حجابت و سقايت ، چهار منصب ديگر مزيد كرد و در فرزندان او بماند ، و تفصيل اين هر شش منصب اين است : حجابه ، سقايه ، رفاده ، نيران ، لوا ، ندوه .
اما حجابه آن باشد كه بر كليد مكّه حاكم باشد .
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 156
مساهمون: مير هاشم محدث
ص١٥٦