دست چپ بر زمين نبود ، دانستم كه دست چپش لنگ بوده . » مضر گفت : « هركجا سرگين افكنده بود ، به يك جاى افتاده بود ، دانستم كه دنب نداشته كه بر سرگين زدى تا پراكنده شدى . » يلمان گفت : « گيا پراكنده خورده بود نه به ترتيب ، دانستم كه رم خورده بود . » افعى از كياست ايشان عجب ماند . اعرابى را گفت : « به سلامت برو كه ايشان شتر تو ندارند و اينها از قياس مىگويند . » اعرابى برفت .
افعى از ايشان پرسيد كه شما كيانيد و به چه كار آمدهايد ؟ گفتند : « ما پسران نزاريم و از براى قسمت ميراث آمدهايم كه پدر ، تو را وصيت كرده . » او گفت : « پدر شما با من حقّ دوستى داشت ، امروز و امشب مهمان من باشيد بعد از آن من ميان شما حكم كنم » ، و بفرمود تا برهاى بكشتند و بريان كرده و خيكى مىبياورد و آن روز ايشان را ميهمانى كرد .
چون شراب خوردند ، پسر مهتر گفت : « انگورى كه شراب از آن ريختهاند در گورخانه رسته است ! » آن ديگر گفت : « اين بره را به شير سگ پروردهاند ! » [ 110 ] اياد گفت : « اين افعى ميزبانى نيك است ، امّا در نكاح مادر او خيانتى رفته و او حرامزاده است . » و ايشان اين سخن به غيبت افعى گفتند ، اما افعى از پنهانى ايشان حاضر بود و مىشنود . چون شب اندر آمد و ايشان به خوابگاه شدند ، افعى وكيل سراى را بخواند و پرسيد كه اين شراب از كجا آوردى ؟ گفت : « از گور پدرت يكى رز برآمد ، اين انگور از آن رز است . » شبان را بخواند و گفت : « اين بره از كجاست ؟ » گفت : « اين بره چون از مادر بزاد سخت نيكو بود و مادرش بمرد و هيچ گوسفند بىفرزند در رمه نبود كه او را شير دادى ، سگى زاده بود و بچگان مرده ، اين بره را بدان سگ بربستم ، اكنون كه تو بره خواستى ، از اين بهتر در رمه نبود . » پس افعى سوى مادر شد و گفت : « حال مولود من راست گوى و الّا تو را بكشم . » زن گفت : « اى پسر ! پدر تو مردى نعمتدار بود و او را هيچ فرزند نمىآمد ، من ترسيدم كه بعد از او مال به خويشان او رسد ، حيلتى ساختم و او را دوستى بود از اهل عجم و مردى محتشم ، به مهمانى آمد ، من از پنهان خود را به وى دادم ، چندانكه بار گرفتم و تو از پشت اويى . »
افعى چون اين حالها معلوم خود گردانيد ، روز ديگر پيش ايشان آمد و عذر خواست و گفت : « نخست شما حقيقت اين سه سخن كه دوش گفتيد با من بگوييد تا شما را اين حال از كجا معلوم شده بود ؟ » گفتند : « تو بر سخن ما اعتراض مكن كه ما هرچه گوييم از جايى
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: مير هاشم محدث
ص١٥٤