آن خانه ستونى بود ، جرجيس دعا كرد و آن ستون سبز شد و برگ و ميوه بيرون آورد و همىخوردند و شاخ و برگ آن ستون بر بام آن خانه رفت و مردم مىديدند .
روزى ملك به در آن خانه گذر داشت ، گفت : « خوش درختى است . » گفتند : « آن جادو بدين خانه اندر است و به دعاى او اين درخت برآمده . » ملك بفرمود تا آن درخت را ببرند و خانه ويران كنند . هرچند مىبريدند درست مىشد . و جرجيس را از آن خانه بيرون آوردند . و آن زن را يكى پسر بود بىچشم و بىگوش و بىزبان و بىدست و پاى .
چون جرجيس از خانهء او بيرون مىشد ، پيرزن شفاعت كرد و گفت : « بر اين پسر من دعا كن تا درست شود . » جرجيس بادى به وى اندر دميد . چشم و گوش و زبانش درست شد .
گفت : « دعا كن تا دست و پايش درست شود . » گفت : « تا وقتى ديگر . »
ملك گردونى داشت كه به چهل گاو مىكشيدند . آن گردون را نيزه و شمشير و خنجر بربستند و جرجيس را به روى زمين بيفكندند و آن گردون را بر وى راندند تا تن او پاره پاره گشت . پس آن پارهها را بسوختند و خاكسترش به دريا ريختند . خداى تعالى آن خاكستر را گرد كرد و جرجيس از ميان آن بيرون آمد و پيش ملك بايستاد . ملك متحيّر شد و بگفت : « اى جرجيس ! اگر نه آن بودى كه مردمان گويند كه تو بر من غالب آمدى به تو بگرويدمى ، اكنون با من يكى كار كن . » گفت : « چيست ؟ » گفت : « تو بت مرا سجده كن ، تا من به خداى تو دين آورم . » جرجيس گفت : « رواست » و ملك راضى شد و آوازه به شهر افتاد كه جرجيس سجدهء بت خواهد كرد . و جرجيس آن شب در خانهء ملك بود و به نماز ايستاد و زبور مىخواند . زن ملك آواز او بشنود و از پس او به نماز ايستاد . چون جرجيس او را بديد ، ايمان بر وى عرضه كرد و مسلمان شد ، گفت : « حاليا پنهان دار . »
روز ديگر ، مردمان به در بتخانه جمع شدند و آن پيرزن نيز آن پسر بىدست و پاى بر گردن گرفت و بيامد . چون ملك و جرجيس در بتخانه خواهست شدن ، جرجيس به آن پسر مفلوج اشارت كرد . در لحظه درست شد و از گردن مادر فروجست و پيش جرجيس بايستاد . جرجيس گفت : « اين بتان را همه پيش من خوان » ، و اندر آن بتخانه هفتاد و يك بت بود ، هر يكى بر كرسىاى زرّين نشسته . آن پسر به اندرون رفت و گفت : « اى بتان ! پيغمبر خداى شما را مىخواند . » آن بتان از آن كرسيها فروافتادند و بر زمين رفتند تا پيش جرجيس آمدند . جرجيس پاى بر زمين زد و همهء بتان به زمين [ 108 ] فروشدند . ملك با آن
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 151
مساهمون: مير هاشم محدث
ص١٥١