ذكر جرجيس ( ع )
و اين جرجيس هم در عهد ملوك طوايف بود از شهر فلسطين ، و بر دين عيسى بود و بازرگانى كردى و سر سال حساب كردى ، آنچه سود كرده بودى همه به درويشان دادى .
و به موصل ملكى بود نام او « داديانه » و بتى داشت نام آن « افلون » و همهء اهل موصل و شام آن بت پرستيدندى . و با اين جرجيس مردمانى بودند به دين عيسى و دين خود پنهان داشتندى .
روزى جرجيس با آن مسلمانان گفت كه من هديهها خواهم برد پيش ملك موصل تا او را مدد خواهم و در پناه او مىباشم و كسى ما را رنج نرساند . برخاست و هديهها گرد كرد و پيش ملك موصل رفت . چون برسيد ملك به صحرا برنشسته بود و آن بت را بيرون آورده و آتشى بسيار كرده و هركه سجدهء بت مىكرد او را عطا مىداد و هركه نمىكرد او را به آتش مىانداخت . جرجيس چون آن حال بديد گفت : « من هديه به كافران نخواهم داد و اين ملك را به خداى خوانم ، اگر مسلمان شد خير و الّا مرا بكشد و از نيكمردان باشم . » جرجيس آن هديهها [ 105 ] همه به درويشان داد و خود پيش ملك آمد و گفت :
« اى ملك ! چرا با خلق خداى خشم گرفته و ايشان را گمراه مىكنى ؟ تو بندهء خدايى و او تو را روزى دهد و زنده كند و بميراند ، تو بتى آوردهاى كه نه بيند و نه گويد و نه شنود و نه منفعت و نه مضّرت از او آيد و او را خداى خود كردهاى . » ملك گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « من يكى بندهام نامم جرجيس ، آمدم تا تو را به خداى خوانم تا او را پرستى كه هجده هزار عالم آفريده . » ملك گفت : « اگر خداى تو قدرتى داشتى ، تو را توانگر داشتى و مرا بندهاى هست كه او را هزار هزار دينار هست ! » جرجيس گفت : « خداى من نعمت بدان جهان دهد و ياران و برادران من همه پيغمبرانند ؛ چون الياس و خضر و عيسى و برگزيدگان خداىاند . » ملك گفت : « ياران من همه اينانند كه نشستهاند همه ملكان و اميران ، و ياران تو همه مردهاند . من حجّت به تو درست كردم ، اكنون بت مرا سجده كن ! » جرجيس گفت : « معاذ اللّه كه من اين كار كنم . » ملك بفرمود تا چوبى به زمين فرو بردند و او را بر آن ببستند و شانههاى آهنين بياوردند و اندام او شانه كردند تا خون و گوشت او به