پاى فرومىآمد و سركه و سپندان « 1 » بر تن او مىكردند و نمرد . و بفرمود تا ميخى آهنى بياوردند و بر آتش نهادند تا سرخ گشت و به سر او اندر زدند و نمرد . پس ديگى رويين بياوردند و آتش زير آن كردند و پرآب كردند و او را در آن نشاندند و سرش بگرفتند و نمرد . ملك ستوه شد و گفت : « اى جرجيس ! تو خود كهاى كه تو را درد اين همه عذاب نمىكند ! » و او را به زندان كردند و در زندان به روى درافكندند و دستها و پايهاى او به چهار ميخ آهنى بدوخت و ستونى آهنى كه به بيست مرد برگرفتندى بر پشت او نهاد و تا شب همچنين چهار ميخ بود . وقت شام خداى تعالى فرشتهاى فرستاد و وحى كرد به وى و پيغمبرى داد و او را طعام و شراب آورد از بهشت و گفت : « اى جرجيس ! تو با اين كافران صبر كن كه او تو را چندين بار بكشد و من تو را زنده كنم . »
جرجيس روز ديگر از زندان بيرون آمد و پيش ملك آمد و بايستاد . ملك بفرمود تا او را به چهار پاره كردند و هر پارهاى پيش شيرى انداختند . شيران آن گوشت قطعهها نخوردند ، گوشتها و اعضاها همه به هم بازآمدند و جرجيس زنده شد و پيش ملك آمد و بايستاد و گفت : « اى ملك ! بدين خداى بگرو كه مرا چندين بار زنده گردانيد . » ملك گفت :
« اين جادوست ! » و بفرمود تا جادويى بياوردند و گفت : « چيزى از جادويى مرا بنماى تا بدانم كه تو بر اين جادو غلبه توانى كردن يا نه ؟ » آن جادو گاوى بياورد و به گوش او اندر دميد . در لحظه دو گاو شد و بدان گاوان زمين بكاويد و گندم بكاشت و برست و خوشه آورد و بدرود و آس كرد و نان پخت [ 106 ] و بخورد ! ملك گفت : « توانى كه جرجيس را سگ گردانى ؟ ! » گفت : « توانم . » جادو قدحى آب بخواست و به وى دميد و به جرجيس داد كه بخور . جرجيس گفت : « به نام خداى تعالى » و بخورد و هيچ زيان به او نرسيد .
يكى پيش ملك نشسته بود ، گفت : « اى ملك ! من ديدم كه زنى پير ، گاوى داشت كه قوت او و عيالان او از آن گاو بود و آن گاو بمرد و مدت ده سال بگذشت و از استخوان آن گاو جز سروىاى نماند . » آن زن اين قصه با جرجيس بگفت . جرجيس عصاى خود بدان زن داد و گفت : « بدان سروى « 2 » زن . » زن بزد ، گاو زنده شد و هنوز آن گاو هست و شير مىدهد . ملك فرمود تا آن مرد كه اين مسئله گفت زبانش ببريدند و حكايت جرجيس به
هامش
( 1 ) . سپندان : خردل .
( 2 ) . سروى : سرين و كفل مردم و چاروا ( برهان قاطع ، نقل از لغتنامهء دهخدا ) .