آسمانها و فرشتگان بگريستند و سه شبانهروز زارى كردند . روز چهارم خداى تعالى بر ايشان رحمت كرد ، و هرگز خداى تعالى در حقّ هيچ امت چندان رحم نفرمود كه در حقّ امت يونس . و همه مسلمان شدند ، و پيغمبرى نداشتند كه ايشان را شريعت آموزد .
و يونس آن روز برفت تا لب دريا از براى آنكه قوم او را نيابند ، و آن گناهى بود كه كرد ، و اين گناه از وى خطا بود نه عمل . و يونس به كشتى اندر نشست . چون به ميان دريا رسيد ، حقتعالى ماهىاى بفرستاد و پيش كشتى آمد و كشتى را خشك بداشت . خلق كشتى همه زارى كردند و دل به مرگ نهادند . يونس آن زمان بدانست كه گناهكار است .
قوم خود را گفت : « اين ماهى مرا مىخواهد و به شما كار ندارد ، مرا برگيريد و پيش وى اندازيد . » گفتند : « تو كيستى ؟ » گفت : « يونسام . » گفتند : « ما پيغمبر خداى به ماهى ندهيم » و قرعه زدند ، سهبار قرعه به يونس آمد . يونس برخاست و خود را به دريا انداخت . ماهى دهان باز كرد و يونس را فرو برد . و خداى تعالى ماهى را گفت كه اين روزى تو نيست ، او را نگاهدار .
يونس چون به شكم ماهى اندر شد ، سينهء ماهى را محراب ساخت و به نماز بايستاد و چهل شبانهروز در شكم ماهى بازماند . و اين ماهى اندر اين چهل روز هيچ نخورد از بيم آنكه يونس را زيان دارد و امروز اين ماهيان كه از نسل ماهيان يونساند همه را پشت بزرگ و بلند است و صيّادان گوشت ايشان حرام مىدانند . بعد از چهل روز ، خداى تعالى توبهء يونس قبول كرد و ماهى را فرمود تا بر لب دريا آمد و يونس را از دهان بيرون انداخت . و يونس ضعيف و نازك شده بود ، همچون كودكى كه از شكم مادر بيرون آيد و گسنه « 1 » بود . خداى تعالى آهويى را بفرستاد تا پستان در دهن يونس نهاد و همچون طفلان او را شير مىداد . آهو برفتى و شبانگاه بازآمدى و [ يونس ] طاقت آفتاب نداشت . خداى درخت كدو را برويانيد تا برگ خود را سايهء او كرد .
پس چهل شبانهروز يونس از آن آهو شير مىخورد تا سخت شد و برخاست و روى باز شهر نهاد . و چون به كوه موصل برسيد ، شبانى ديد . شبان گفت : « تو كيستى ؟ » گفت :
« من پيغمبرم ، برو و مردم را آگاه كن . » آن شبان گفت : « تو كجا باشى تا من بيايم . » گفتا : « هم
هامش
( 1 ) . اين لغت در نسخهء خطى به سه صورت « گشنه » و « گسنه » و « گرسنه » آمده كه من هر سه را آوردم .