دهقان دزدى كردند . مريم را سخت آمد . عيسى گفت : « اى مادر ! تو را چه شد ؟ » گفت :
« دوش از خانهء دهقان ، درمى چند بردهاند . » عيسى پيش دهقان آمد و گفت : « هركس كه دوش در خانهء تو بودند بيار . » دهقان آن مردمان را بياورد . عيسى در آن ميان مفلوجى را برگزيد و نابينايى را برگزيد و به مفلوج گفت : « تو برخيز و بر گردن نابينا بنشين . » مفلوج بر گردن نابينا نشست . عيسى گفت : « اى نابينا [ 101 ] برخيز ! » گفتا : « چون برخيزم ؟ ! » گفتا :
« چنان كه دوش برخاستى . » عيسى گفتا : « دوش اين مفلوج بر گردن اين نابينا نشست و رسنى در گردن خود بست و به بام خزينهدار شد و زر ببرد . » ايشان مقر آمدند و زر بازدادند . دهقان نيمهاى از زر به عيسى داد . عيسى قبول نكرد و گفت : « مرا زر به كار نيست . » دهقان عيسى را خزينهدار خويش كرد . روزى اين دهقان را سورى و مهمانىاى بود و آن وقت خمر حلال بود ، خمرش در خانه نمانده بود ، خمها تهى ماند ، عيسى دست بر سر خمها نهاد ، همه پر شد .
پس چون عيسى را سى سال تمام برآمد ، خداى او را پيغمبرى داد و فرمود كه باز بيت المقدس شو و مردم را به خداى خوان . چون عيسى بيامد زكريّا را كشته بودند ، به تهمت آنكه تو مريم را رها كردى تا زنا كرد و مريم را گريزاندى و زكريّا از ايشان بگريخت و به ميان درختى شد ، ايشان آن درخت ببريدند و زكريا بمرد .
اما چون عيسى به بيت المقدس آمد ، يحيى هنوز زنده بود و پيغمبر بود و مردم را به دين عيسى و شريعت تورات مىخواند . چون عيسى بيامد ، اول كسى كه به دين او بگرويد يحيى بود . بنى اسرائيل حجّت خواستند و گفتند ناچار معجزهاى بايد . عيسى گل پارهاى به مثال مرغى بساخت و او را در هوا انداخت ، زنده شد و بپريد و امروز اين شبپره كه هست از آن است . و معجزهء عيسى آن بود كه ابرص و اكمه را نيكو كردى و مشهور است كه اكمه به معالجت نيكو نمىشود و برص همچنين علاجپذير نيست .
معجزهاى ديگر خواستند . گفت : « مرده را زنده گردانم . » پس كافران گورى جستند كه از آن كهنهتر نبود و آن گور سام بن نوح بود . عيسى دعا كرد و او زنده شد . عيسى گفت : « من كىام ؟ » گفت : « تو عيسى بن مريم رسول رب العالمينى . » گفت : « خواهى كه زنده شوى و باز دنيا آيى ؟ » گفتا : « نه » و بازگور افتاد و سر گور همچنان شد . و معجزهء ديگر عيسى آن بود كه هرچيز كه هركسى به شب در خانهء خود خوردى ، او به روز بگفتى كه چه خوردى .
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 143
مساهمون: مير هاشم محدث
ص١٤٣