تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
قوّت نباشد ! » ملك زرح سپاه خود را گفت : « هركسى تيرى به اين اسيران اندازيد . » هركسى تيرى بينداختند . خداى تعالى فرشتگان را فرمود تا هر تيرى را بگرفتند و با همان‌كس انداختند كه انداخته بود . ديگرباره شمشيرها بركشيدند ، فرشتگان بيامدند و شمشيرها را از دست ايشان بستدند و همه را پاره كردند . زرح چون حال بديد روى برگردانيد [ 95 ] و گفت : « اين‌جا دوست . » چون زرح برفت ، اسا دعا كرد و گفت : « خدايا ! او را هلاك كن ! » زرح چون بر لب دريا رسيد ، صد هزار مرد با وى مانده بود ، به كشتيها نشستند ، همه در دريا غرق شدند و اسا با آن دوازده مرد هنوز ايستاده بود . و خداى تعالى از غرقه شدن ايشان آگاهى داد و گفت : « قومت را بگوى تا خواسته‌هاى ايشان به شهر آوردند . » ايشان همچنان كردند . و اسا بعد از اين حال بيست سال پادشاهى كرد با پيغمبرى ، و ملك به پسر داد و خود بمرد .

ذكر شعيا ( ع )

و چون اسا بمرد ، ملك و پادشاهى به پسرش آمد و همچنين به پسر پسر او مىآمد ، امّا پيغمبريشان نبود تا ملك و پادشاهى به يكى از فرزندان و اسباط اسا رسيد نام او حزقيل و در دور او پيغمبرى برخاست نام او شعيا ، و ملك به دين شعيا بگرويد و شريعت موسى و تورات تازه گردانيد . و اين ملك را ريشى بر پاى بود و لنگ بود . ملك عجم از بابل سپاه به وى آورد نام آن ملك « سنجاريت » و او را سرهنگى بود نام او « بخت النصر » ، و اين بخت‌نصر دو بار ديگر شام را غارت كرده بود . و بخت‌نصر پسر گيو بن گودرز است كه او را به پهلوى « رهام » گفتندى . و بخت‌نصر ، ملك بابل را گفت كه قصد بيت المقدس مكن و تو را كار با اين پيغمبران مباد كه تو را بدى رسد . سنجاريت قبول نكرد و سپاه بكشيد و به بيت المقدس آمد . ملك حزقيل بترسيد و شعيا را گفت : دعا كن ! شعيا دعا كرد ، خداى اجابت كرد و وعدهء نصرت داد و ملك را بگفت كه خداى ما را وعدهء نصرت داد و پانزده سال در عمر تو افزود . و شعيا از چاهى آب كشيد و پاى آن ملك بشست . آن ريش از پاى او بشد بر عزم آنكه بروند و با كافران حرب كنند . بامداد رسولى آمد و گفتا : « خداى تعالى دوش بر لشكر