پنداشت كه يك روز است كه خفته است . آواز مردمان آمد و اثر عمارت بديد ، گفت :
« عجب كه به يك روز اين جهان معمور شد ! » خداى به وى وحى كرد و گفت : « چند باشد كه تو آنجا ماندهاى ؟ » گفتا : « يك روز باشد يا بعضى از روز . » خداى فرمود :
« بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ . »
« 1 » گفت : « اى عزير ! صد سال است تا تو آنجا ماندهاى و خر تو مرده است ، نگاه كن تا او را چگونه زنده كنم . » عزير نگاه كرد . خرى ديد مرده و گوشت ريزيده . به قدرت خداى گوشت و استخوان او به هم بازآمد و زنده شد و بازنشست . خداى فرمود كه : « اى عزير ! برخيز و به شهر بيت المقدس بازشو . » برخاست و به شهر آمد و شهر را آبادان ديد و مردم بسيار ، امّا شريعت و دين موسوى نداشتند و تورات از ميان ايشان فوت شده بود .
عزير ايشان را حال مردن خود و خر بگفت . گفتند : « اين همه شايد بود اما معجزى بايد . » گفت : « معجزهء من آن است كه تورات از سر تا پاى بخوانم . » گفتند : « روا باشد . » او تمامت تورات برخواند و او را قبول كردند .
و اندر آن وقت كه بنى اسرائيل عاصى شدند در عهد شعيا ، شعيا تورات را تمامت به خطى خوب نبشته بود و به مسجد بيت المقدس زير ستونى پنهان كرده . عزير گفت : « من معجزهاى ديگر بنمايم . » گفتند : « چيست ؟ » گفت : « تورات به خطّ شعياى پيغمبر نبشته ، بازآورم . » و نشان آن ستون بداد ، بكندند و تورات را در صندوقى بيرون آوردند .
بنى اسرائيل بر عزير فتنهتر شدند تا بغايتى كه بعضى از ايشان در حق عزير گمان خدايى بردند . كما قال اللّه تبارك و تعالى :
« وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ . »
« 2 »
و عزير در ميان بنى اسرائيل مىبود . و او را شاگردى بود نام او زردشت ، و بر عزير عاصى شد . عزير دعا كرد و پيسى بر زردشت پديد آمد و بنى اسرائيل او را از ميان خود بيرون كردند و به زمين عجم آمد به شهر بلخ پيش ملك گشتاسب و او را به دين مغى و آتشپرستى تحريض كرد و شريعت گبرى او نهاد .
و عزير هم در آن عهد وفات كرد . و اللّه اعلم .
هامش
( 1 ) . سورهء « بقره » ، آيهء 259 .
( 2 ) . سورهء « توبه » ، آيهء 30 .