كار خلق نظر كردى ، و يك بهره با زنان خلوت كردى ، و او را صدق تمام بود . و سليمان از آن زن آمد كه زن اوريا بود . و مسجد بيت المقدس ؛ داوود بنا كرد و سليمان تمام كرد . و لقمان در روزگار داوود بود و قصّهء لقمان در ذكر هود گفته شد . و لقمان نه پيغمبر بود .
حكايت لقمان حكيم
لقمان حكيم غلامى بود كه خواجه او را آزاد كرد . و سبب آزادى آن بود كه يك روز خواجهء او خربزه مىخورد ، خربزه ببريد ، تلخ بود ، به لقمان داد ، لقمان از تلخى نينديشيد و خوش بخورد . خواجه گفت : « اين خربزهء تلخ چگونه خوردى ؟ » گفت : « اى خواجه ! من شيرينى بسيار از دست تو خوردهام ، اگر اين يكى تلخ بود چه شود ؟ » او را خوش آمد و لقمان را آزاد كرد و او به علم و حكمت آموختن مشغول شد و پيش هزار و سيصد استاد علم آموخته بود و عمر او سه هزار و پانصد سال بكشيد و هيچ خانه نساخت . و گويند قوت او هر روز يك باقلى بود . و داوود چون وفات كرد ، عمر او صد و بيست سال بود .
ذكر سليمان بن داوود ( ع )
و از پس داوود ، سليمان به ملك نشست و خداى او را ملك و پيغمبرى هر دو داد . و سليمان در عهد پدر هم علم داشت و هم حكمت . و داوود هر حكمى كه كردى به مشورت سليمان بودى .
يك روز دو مرد آمدند پيش داوود . يكى گفت : مرا كشتى بود رسيده و دانه گرفته و حرث آن را خوانند كه زرد شده باشد و زراعت آن باشد كه هنوز سبز بود ، و اين مرد را گوسفندى چند بود كه ميانهء او و چند شريك مشترك بود و گوسفندان را به شب به چرا برد و به كشت اندر شدند و بخوردند . داوود حكم كرد و گفت : « قيمت كشت بر خداوند گوسفند واجب آيد . » پس بنگريست تا قيمت گوسفندان همچند قيمت كشت بود ، آن قدر كه قيمت كشت بود ، از خداوند گوسفند بستد و به صاحب حرث داد . سليمان حاضر بود ، گفت : « اين حكم كه پدر فرمود خود نيكوست ، اما وجهى ديگر هست . » داوود گفت :
« چون است ؟ » گفت : « اين كشت به دست خداوند گوسفند ده تا آب مىدهدش تا كشت