تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
خداى تعالى چنين است . » بنى اسرائيل حاضر آمدند و گفتند : « ما چگونه فرمان او بريم كه او نه از اهل پادشاهى است . » اشموئيل گفت : « فرمان رب العالمين چنين است . » گفتند : « به چه دليل ؟ » گفت : « دليل آن است كه هيچ كس تابوت نياورد مگر وى . » بنى اسرائيل چون نام تابوت شنيدند ، گفتند : « شايد اگر او تابوت با ميان ما آورد ما او را متابع شويم . » و خداى تعالى ملائكه را فرمود كه آن تابوت از شهر يمن بياوردند و بر صحراى آن شهر بيفكندند . چون مردمان تابوت بديدند ، هركس كه دست مىبرد كه برگيرد نمىتوانست . طالوت بيامد و آن را برگرفت و باز به شهر آورد . اشموئيل طالوت را گفت : « سپاه گرد كن و به حرب كافران رو و نخست به حرب اين ملك رو كه او را جالوت مىگويند كه از ملكان كافر ، او بزرگتر است . » طالوت از سپاه بنى اسرائيل هشتاد هزار مرد برگزيد و روى به كافران نهاد . و اشموئيل [ 89 ] زرهى به طالوت داد و گفت : « هركس كه اين زره بر تن وى درست و راست آيد ، او را پيشرو لشكر كن و جالوت را او كشد . » چون به سر حدّ بيابان رسيدند ، گرماى گرم بود و مردم همه تشنه شدند ، به رودى رسيدند . طالوت گفت : « صبر كنيد و از اين سوى رود آب مخوريد و به رود بگذريد و از آن سوى رود آب خوريد . » آن قوم از تشنگى فرمان نبردند و آب از اين سوى رود خوردند . طالوت آن كسان را كه آب بىفرمان خورده بودند شمار كرد . هفتاد و شش هزار بودند . ايشان را همه بازگردانيد و ايشان كه فرمان برده بودند ، چهار هزار بودند ، با خود ببرد . و جالوت پيش‌آمد با صد هزار مرد ، و اين مردمان اندك بترسيدند . سه هزار و ششصد و هشتاد و چهار مرد بازگشتند و سيصد و شانزده مرد بماندند به عدد لشكر بدر . و طالوت با آن اندك‌مايه صف بركشيد و پيش‌آمد . و به لشكر طالوت مردى بود از فرزندان يهودا ، نام او ايشا ، و او پدر داوود بود . و ايشا دوازده پسر داشت ، كهترش داوود بود ، و ايشا با يازده پسر به لشكر آمده بود و داوود به دنبالهء گوسفند بود و به لشكر نيامده بود و پيراهنى پشمين پوشيده و عصايى به گردن داشت و توبره‌اى ، و فلاخنى بر سر پيچيده ، روز ديگر پيش پدر آمد و گفت : « من دوش به خواب ديدم كه بر شترى نشسته بودم . » گفت : « اى پسر ! دشمنى قوى به دست تو هلاك شود . » و طالوت آن زره را بر همهء لشكريان عرضه كرد و بر كس راست نيامد . طالوت ايشان را گفت : « تو را پسرى ديگر