تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
هست ؟ » گفت : « هست و كوچك است و به گوسفندان است . » گفت : « او را بيار ! » پدرش بيامد و داوود را پيش طالوت آورد . آن زره را به سر او درافكند . بر داوود دراز آمد و او در زير زره بجنبيد ، زره برجست و بر قد داوود راست بايستاد . طالوت او را گفت : اى داوود ! اگر تو جالوت را بكشى ، من نيمه‌اى از پادشاهى تو را دهم و دختر خود به زنى به تو دهم . داوود از لشكر بيرون آمد و پيش جالوت شد . جالوت سيصد من سلاح داشت و بر داوود مىخنديد و گفتا : « هزار كس از تو همچون مورچه بمالم ! » داوود در راه كه مىآمد سه‌پاره سنگ با وى به سخن آمده بودند كه ما را برگير كه تو را به كار آييم ، و او هر سه سنگ برگرفته بود و در توبره نهاده ، دست كرد و آن سنگها از توبره بيرون آورد ، و هر سه به هم متصل شده بود ، در فلاخن نهاد ، و گفت : « به نام خداى تعالى . » خداى ، باد را بفرمود تا خود از سر جالوت برگرفت و آن سنگ بر پيشانى جالوت خورد و سرش بشكست و مغزش بريخت ، آن سنگ بر زمين مىآمد و به هوا باز مىشد و برسوار مىآمد و مىكشت تا بدان يك سنگ سى هزار سوار كشته شد [ 90 ] و هفتاد هزار سوار هزيمت شدند . و چون داوود با لشكر آمد ، اشموئيل طالوت را گفت : « وعده‌ها كه به او كرده‌اى وفا كن ! » طالوت دختر به دو داد و انگشترى بداد و نيمه‌اى از پادشاهى بداد . ساليان بر اين برآمد و بنى اسرائيل داوود را دوستر داشتندى ، و طالوت در حقّ داوود متهّم شد و قصد كشتن او كرد . داوود از وى بگريخت و به غارى اندر شد . طالوت از پى وى بشد . خداى تعالى عنكبوت را بفرستاد تا بر در آن غار خانه كرد . طالوت از آن غار بازگرديد و داوود پنهان همىبود . و طالوت همهء علماى بنى اسرائيل را بكشت و به آخر عهد پشيمان شد و از علما كسى نمانده بود كه بپرسد كه توبهء او چيست . زنى را يافتند عالمه ، گفتا مرا بر سر گور پيغمبرى بريد تا دعا كنم و زنده شود و بگويد كه توبهء تو چيست ؟ او را بر لب گور يوشع بن نون بردند . دعا كرد و زنده شد و گفتا توبهء طالوت آن است كه به غزو كافر شود تا او را با هر نه پسر بكشند ، توبهء او قبول باشد . طالوت همچنان كرد تا خود و هر نه پسر در غزا كشته شدند و ملك بر داوود بماند .