حزقيل آمد ، و به دعاى هيچ پيغمبر مرده زنده نشد ، مگر به دعاى موسى و عيسى و ذو الكفل .
و قصّهء او چنان بود كه بنى اسرائيل را به جنگ كافران خواند . ايشان اجابت نكردند .
طاعون بر بنى اسرائيل افتاد . خلق بترسيدند و جمع شدند و از آن شهر بيرون شدند تا جايى ديگر شوند از ترس طاعون . چون يك فرسنگ بشدند ، خداى تعالى در آن بيابان همه را بميرانيد و ايشان سى و چند هزار تن بودند از مرد و زن و كودك . و مردم شهر چون آگاه شدند ، ايشان را به گور نتوانستند كرد . گرد ايشان ديوارى كردند تا سباع ايشان را نخورد . سالهاى بسيار بر آن برآمد و ايشان بريزيدند . يك روز اين حزقيل بيرون آمد و اندر ايشان نگاه كرد و خداى را دعا كرد . ايشان همه زنده شدند و همه باز شهر آمدند و به ميان مردم بماندند . و اندر بنى اسرائيل امروز جماعتى هستند كه بوى مردگان از اندام ايشان آيد . و چون حزقيل بمرد ، بنى اسرائيل اكثر [ از ] دين موسى دست بداشتند و تورات ناپديد شد و بتپرست شدند و به شام در هر شهرى ملكى نشست تا خداى الياس را بفرستاد . و اللّه اعلم بالصّواب .
ذكر الياس ( ع )
پس چون در شام و در بنى اسرائيل مسلمانى نماند و همه بتپرست شدند ، خداى الياس را به پيغمبرى فرستاد به شهرهاى شام . و الياس از فرزندان هارون بود . الياس بن ياسين بن فنخاص بن عيزار بن هارون .
و آن شهر را ملكى بود كه بتپرست بود و نام بت ايشان « بعل » بود . الياس اسلام بر ايشان عرض كرد ، ملك مسلمان شد و باز مرتد شد . الياس بر آن قوم دعا كرد و سه سال قحط آمد و مىمردند . مردمان گفتند : « اين الياس را مىبايد كشت كه از شومى او قحط گرفت » و الياس نهان همىبود و هركجا الياس بودى آنجاى نان بودى . يك روز به خانهء زنى پير آمد ، او را پسرى بود رنجور و همه شب مىناليد . الياس گفتا : « اين پسر را چه بوده است ؟ » گفتا : « گرسنه است . » الياس او را نان داد . پس اين زن پسر خود را به الياس داد و در خدمت الياس مىبود ، و نام آن پسر اليسع بود و پس از اين ، الياس بعد از سه سال