و گويند خضر بر مقدمهء لشكر ذو القرنين بود و به چشمهء حيوان برسيد و بيافت و بخورد و ذو القرنين نيافت . و گويند موسى يك روز بنى اسرائيل را وعظ مىگفت . كسى از پاى منبر او برخاست و گفت : « يا موسى ! خداى تعالى را بندهاى باشد داناتر از تو ؟ » موسى گفت : « نه ! » در حال وحى آمد به موسى و گفتا : « ما را بندهاى است كه علم او [ 85 ] بيشتر از آن توست و نام او خضر است . » موسى گفت : « پروردگارا ! من مىخواهم كه آن بنده را ببينم ، كجا يابم او را ؟ » خداى فرمود كه او را در مجمع البحرين ببينى . گفت : « مرا كه دليل باشد به وى ؟ » فرمود كه : « طعام تو دليل تو باشد . » و موسى روى به طلب خضر نهاد . و يوشع بن نون خواهرزادهء موسى بود . با موسى همراه بود و از مصر سه روزه راه برفتند آنجا كه دو دريا به هم مىافتد . يكى درياى آذربادگان كه از مشرق مىآيد و يك دريا از سوى يمن و عدن مىآيد ، و در اين موضع كه سه راه است از مصر به هم مىافتد و يكى مىشود و به بحر قلزم فرو مىشود . موسى و يوشع چون بدان جاى رسيدند ، ماهى بريان داشتند . موسى به خواب رفت و يوشع بيدار بود و نشسته و آن ماهى پيش وى نهاده . از آن آب دريا پارهاى بدان ماهى آمد ، ماهى زنده شد و به دريا فروشد . چون به ميانهء دريا شد ، دريا دو نيمه گشت و آنجا كه ماهى مىرفت زمين خشك پديد آمد . و يوشع اين حال بديد .
چون موسى از خواب برخاست ، يوشع را حديث زنده شدن ماهى فراموش شد و موسى نيز فراموش كرد كه ماهى بازطلبد . پارهاى راه برفتند ، چون گرسنه شدند ، موسى گفت : « كجا شد آن ماهى تا بخوريم ؟ » يوشع حال بگفت . موسى گفت : « بازبايد گشت كه خضر در آن مقام است كه ماهى است كه آن ماهى طعام ما بود و به خضر دليل بود . » بازگشتند و به همان مقام بازآمدند ، و موسى خضر را بيافت ، و سه روز موسى با خضر بود و عجايب از وى مىديد و سؤال مىكرد . و خضر او را بدرود كرد و برفت و آن حال سؤال و جواب ميان او و خضر مشهور است و اينجا سبب اختصار نبشته نيامد .
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 122
مساهمون: مير هاشم محدث
ص١٢٢