تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مآثر الملوك ( به ضميمه خاتمه خلاصة الأخبار وقانون همايونى ) ( فارسى ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
خيال دستش و بگذشت در دل غنچه * دقيقه‌هاى ضميرش از آن قبل زر گشت 205 دار دولت زان توان گفتن كه از راه مراد * يافته بر آستان عزتش دولت قرار 274 داور دوران ، پناه ملك و دين * خسرو عادل همايون پادشاه 291 در آن تختگه را يكى قصر ساخت * ز خاكش به سقف فلك برفراخت 152 در آن راه راه نفس بسته بود * ز حمل خلايق زمين خسته بود 295 در آن روز از كثرت خاص و عام * ز بسيارى ازدحام عوام 295 در آن كتاب نظر كن به چشم معنى بين * كه رشك صورت مانى و لعبت‌چين است 210 در بهار حسنت اى گل بلبل طبعم ز شوق * اين غزل را كرد در وصف جمالت اختيار 274 در حافظه از خيال نقشش * بشكفته هزار بوستان است 289 در خراسان ز آل مصعب شاه * طاهر و طلحه بود و عبد اللّه 109 دردا و دريغا كه درين مدت عمر * از هرچه كه گفتيم جز افسانه نماند 162 در درياى دين و آفتاب طارم دولت * هماى اوج رفعت ، قطب عالم ، ظل سلطانى 261 در رزم چو آهنيم و در بزم چو موم * بر دولت مباركيم و بر دشمن شوم 132 در طبيعى شناخته به تمام * راز مولود و عنصر و اجرام 222 در مجلس دهر ساز مستى پست است * نى چنگ به قانون و نه نى در دست است 139 در مقامى كه صدارت به گدايان بخشند * چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشى 207 در نهصد و سى هفت ناگه ز قضا * آن شد ز جهان و اين به جايش بنشست 262 درون عصمت كه تكيه‌گاه من است * مسافران هوى را گذر به دشوارى است 137 درو هركه ره يافت با خويش گفت * بهشت مخلد همين است و بس 289 در هر چمنش بنفشه‌زارى است * كز وى به دل سپهر بارى است 202 درين باغ چون سرفرازى كنم * به اقبال تو نغمه‌سازى كنم 306 دست صنع طاق بند به فلك بر هر يكى * مانده از عين تجلى قبهء خورشيدوار 274 دعاى نيكخواهانش قرين باد * سعادت يار و بختش همنشين باد 179 دعوى لب نگار مىكرد نبات * در مصر چوب در دهانش كردند 137 دقيقه‌هاى معانيش در لباس حروف * چو در سياهى شب روشنى پروين است 211 دگر آن‌كه از ابر احسان خويش * كه فيضش ز فصل بهار است بيش 306 دلا وصف ميان نازك جانان من گفتى * نكو رفتى حديثى از ميان جان من گفتى 230 دل بر اين گنبد گردنده منه كاين دولاب * آسيائى است كه بر خون عزيزان گردد 32 دلت از غم دهر آزاد باد * به سور دگر هر زمان شاد باد 301 دميده ز آب كلك نيك‌بختان * ز نخلستان ديوارش درختان 196 دو چيز طيرهء عقل است دم فروبستن * به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشى 48 دو رود گشته روان از دو چشم تر ما را * به ياد قامت سرو درودگر ما را 230 دولتت را بقا ميسر باد * ملك عالم ترا مسخر باد 277