و
قالَ : رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي ؛ فَغَفَرَ لَهُ ، إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ
« 1 » ؛ با وجود آن كه كشتن فرعونيان ستمگر و كافر پيشه براى مردم به طور كلّى گناه و حرام نبوده است ، و فقط براى موسى عليه السّلام به خاطر ويژگى موقعيّت او حرام بوده است .
همين است كه مروى است « حسنات الابرار سيّئات المقرّبين » به اعتبار آن كه مقرّبان تكاليف اختصاصى دارند كه متناسب سطح كمالاتى است كه متّصف به آنها هستند .
اين تفسير از عصمت ، يك امر عرفى است ، و با درك و فهمى كه عقلاى عالم از درجات و مراتب مردم دارند ، كاملا منطبق است .
بعضى چيزها از دانشمندان و دانش آموختگان گناه محسوب مىگردد و از بابت آنها مورد باز خواست قرار مىگيرند ، امّا ، در ارتباط با عموم مردم اين طور نيست ؛ يا آن كه فى المثل ، بعضى انفاقهاى جزئى و اندك ، از ثروتمندان ، اگر سر بزند ، گناه است و از بابت آن مورد باز خواست قرار مىگيرند ، امّا ، در ارتباط با تهيدستان چنين نيست .
حوزهء دوم ، برداشت كلّى از چگونگى استخلاف آدم
در اينجا به برداشت تفسيرى اشاره مىكنيم :
برداشت نخست ،
از آن علّامهء طباطبايى قدّس سرّه است كه در الميزان آوردهاند . ايشان بر اين عقيدهاند كه اين داستان از همان آغاز كه آدم و همسرش را در بهشت جاى دادند ، تدارك شده بود ، تا پس از گذرانيدن اين مرحله به زمين منتقل گردد ؛ و ناگزير ، آدم بايد مرتكب اين نافرمانى و معصيت مىشد ، تا اين فرود آمدن به زمين تحقّق يابد . زيرا ، مادام كه مرتكب اين معصيت نمىشد ، و به دنبال آن به زمين فرود نمىآمد ، به آن تكامل انسانى كه وى را براى اين مقام خليفه اللّهى واجد شرايط مىگردانيد ، دست نمىيافت . فلسفهء اين تلازم آن است كه تكامل انسان تنها در گرو وجود دو عنصر يا عامل اساسى در وجود وى مىباشد :
يكى ، احساس تهيدستى و نيازمندى و بينوايى و خوارى ، يا به تعبير ديگر ، اين كه انسان در برابر خداوند متعال احساس بندگى كند ، و اين « احساس بندگى » او را به شناختن و روى آوردن به درگاه خداوند متعال و پيوستن به پيشگاه او وادارد .
هامش
( 1 ) قصص / 16