معرفت تفسيرى آنان به طور فعّال سهيم باشد ، فاقد بودند . طبيعى بود كه دستاوردهاى تفسيرى ايشان نيز منحصر به همان دادهها و يافتههايى باشد كه از امكانات درونى آنان و نيز آن اطّلاعات عمومى كه در اثناى معاشرت عمومى با پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله به دست آورده بودند ، نشأت مىگرفت ؛ و اين حدّ محدود از آمادگى و ظرفيّت درونى و اطّلاعات عمومى بيرونى ، در سطحى نبود كه بتواند با قرآن كريم ، به گونهاى عميقتر از شناخت آن به عنوان يك موضوع لغوى يا تاريخى ، برخورد كند . در رهآورد ، اين مرحله از معرفت تفسيرى به هيچ وجه بر آن جنبههاى عقلى و اجتماعى كه در مراحل بعدى ، تفسير به آنها پرداخت ، عنايتى نداشت . در حالى كه به عكس ، اين دوران از نظر اجتماعى شاهد تحوّلات مهمّى بود كه بر اثر فتوحات اسلامى و گسترش قلمرو اسلام در جامعهء بزرگ اسلامى روى مىداد .
ب ) گشوده شدن باب رأى و استحسان ، كه آثار سهمگينى از خود در معرفت تفسيرى بر جاى نهاد ، و به بروز و ظهور آن نبرد دامنهدار تاريخى ميان مكتبهاى تفسير به مأثور و مكتبهاى تفسير به رأى منتهى گرديد .
ج ) اعتماد صحابه بر اهل كتاب در حوزهء تفسير قرآن . علّت اصلى اين بيگانهگرايى نيز آن بود كه صحابه در معرفت تفسيرى از خلأ فرهنگى رنج مىبردند . زيرا ، از يك سوى ، از مايههاى فرهنگ اسلامى طرفى نبسته بودند ، و از سوى ديگر ، به عنوان رهبران فكرى عالم اسلام مورد سؤال قرار مىگرفتند . اندكى پس از اين ، بر ميزان خطا و اشتباهى كه بعضى از صحابه بر اثر مراجعه به اين منبع تفسيرى ، به آن گرفتار آمدند ، وقوف حاصل خواهيم كرد .
د ) بعضى كجرويها و نابسامانيها كه در نقاط ضعف بعدى به آنها خواهيم پرداخت .
اگر براى صحابه شرايطى فراهم مىآمد كه آنان را در سطح فرهنگ اسلامى در حوزهء تفسير قرار دهد ، اين همه اشتباهات مىتوانستند روى ندهند . برخى از اين خطاهاى مضاعف عبارت بود از تأثيرپذيرى آنان از بعضى چارچوبهاى فكرى خاص در تفسير قرآن ، يا اين كه استعارات قرآنى را به گونهء ديگرى مىفهميدند كه با واقعيت قرآنى همخوانى نداشت ، و دليل عمدهء اين كجفهمى آن بود كه از چارچوب فكرى و نظرگاه كلّى آن استعارات قرآنى بىاطّلاع بودند .
هامش
قرآن را تشكيل دادند .