تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
خودم ديدم كه اين آبى كه در اختيار من است با نجس ملاقات نمود ، پس مقتضى براى انفعال و نجس شدن موجود است . لكن شك دارم كه آيا مانعى كه همان كر بودن باشد براى اين انفعال وجود داشته است يا نه ؟ مىگويم : الاصل عدم الكرية پس : مقتضى موجود ، مانع هم مفقود ، در نتيجه اين آب منفعل شده و نجس است . يعنى : اصالة عدم الكريه ، گوشه‌اى از موضوع را تكميل كرد ، حكم هم كه تنجس بود برآن مترتب شد . 2 - گاهى هم وقتى شما اصل برائت و يا اصل عدم را در يك طرف جارى مىكنيد ، از طرف ديگر ايجاد تكليف و يا حكمى ديگر مىكند ، آن‌هم نه از طريق موضوع‌سازى و رفع المانع ، بلكه از باب ملازمه ميان نفى اين يكى و اثبات آن ديگرى ، اعم از اينكه اين ملازمه عقليه باشد ، يا شرعيه باشد و يا عاديه . به عبارت ديگر از طريق علم اجمالى و ملازمهء مزبور اين حكم ديگر زنده مىشود . فى المثل : شما نمىدانيد كه دفن الكافر واجب او حرام ؟ بگو الاصل عدم الوجوب . حال وقتى شما وجوب را نفى مىكنيد ، قطعا حرمت جايگزين آن مىشود . چرا ؟ زيرا اجمالا مىدانيد كه دفن كافر يا واجب است يا حرام لكن تفصيلا نمىدانيد كدام‌يك است . حال : نفى احد الضدّين كه لا ثالث لهما مستلزم جايگزينى ضدّ ديگر مىشود ، كه اين از باب ملازمه عقليه است . از باب ملازمهء شرعيّه چطور ؟ در تبيين آن مثال بزنيد ؟ فى المثل : اجمالا مىدانيد كه شارع مقدّس يا ظهر را واجب كرده است يا جمعه را ، و لكن تفصيلا نمىدانيد كداميك از اين دو است . حال اگر در اينجا بگوييد : الاصل عدم وجوب الظهر ، ملازمهء شرعىاش اين است كه : الجمعة واجب ، او بالعكس . از باب ملازمهء عاديه چطور ؟ فى المثل : شما مىدانيد كه اين آبى كه در اختيار داريد به حدّ كرّ رسيده است ، و هم مىدانيد كه با نجس ملاقات كرده است ، و لكن نمىدانيد كه اوّل به حدّ كريت رسيده و بعد با نجس ملاقات كرده و يا اوّل با نجس ملاقات كرده و بعد به حدّ كريت رسيده است ؟