اگر من در اينجا يك اصل عدمى جارى كرده بگويم : الاصل ، عدم الكريّة ، نتيجهاش اين مىشود كه آن آب چنانچه قبلا كرّ نبوده ، در اثر افزايش آن مقدار آب هم به كريت نرسيده و در نتيجه با ملاقات نجس ، نجس شده است ، و لذا ديگر نمىتوانم از آن آب استفاده كنم و براى من دردسر حاصل مىشود .
خلاصه اينكه جناب فاضل مىفرمايد :
1 - جريان اصالة البراءة عقلا و شرعا براى نفى تكليف جعل شده است و نبايد با اجراى آن اثبات تكليف بشود ، كه نقض غرض است .
به عبارت ديگر : اجراى اين اصل نبايد به نحوى باشد كه بشود اصل مثبت .
2 - و يا اينكه هدف از اجراى اصالة العدم ، تحقق عدم است و نه اثبات وجود يك شىء ديگر .
حال : اگر در انائين مشتبهين ، بگوييد : الاصل ، عدم الكرية ، و در نتيجه اثبات كنى كه اين آب در اثر ملاقات با نجس منفعل و متنجس شده است ، درست نمىباشد ، چرا كه مىشود اصل مثبت .
جناب شيخنا نظر شما راجع به اين شرط جناب فاضل چيست ؟
اين است كه ايجاد تكليف برعهدهء ما در اثر اجراى اين اصول بر دو گونه است :
1 - گاهى از باب موضوعسازى براى حكم ديگر و يا از باب رفع المانع از حمل يك حكم بر يك موضوع است ، كه در اين صورت اجراى اين اصول بلامانع بوده و عيبى ندارد .
فى المثل : شخصى مقدارى پول و يا مال دارد كه براى رفتن به مكّهاش كفايت مىكند ، لكن او نمىداند كه آيا بدهى هم دارد يا نه ؟
در اينجا مقتضى براى وجوب حج ، يعنى پول موجود است و لكن آيا مانع هم مفقود است ؟
اگر مانع هم مفقود باشد كه او مستطيع است به مكّه مىرود ، و لكن شك دارد كه اين مانع وجود دارد يا نه ؟
اگر برائت جارى كرده بگويد : اصل اين است كه : من بدهى ندارم ، موضوع المستطيع تكميل مىشود . چرا ؟
زيرا : مقتضى كه پول است موجود است ، اجراى برائت هم ، عدم المانع مىآورد ، موضوعسازى مىشود براى حكمى ديگر كه همان وجوب حج .
و يا فى المثل :
در مثال دوم از سه مثال جناب فاضل ، اگر بگوييم : الاصل عدم الكرية ، با اجراى اصل عدم در اينجا موضوعسازى كردهايم براى انفعال . چگونه ؟
رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 267
مساهمون: الشيخ الأنصاري
ص٢٦٧