1 - وقتى مىگوييم : الاصل عدم تقدّم الكرية ، يعنى حين وجود الملاقات .
به عبارت ديگر :
وقتى مىگوييم : اصل عدم تقدّم كريت است ، مرادمان اين است كه : اصل عدم حدوث كريت است ، در هنگام حدوث ملاقات .
يعنى آن موقعى كه ملاقات صورت گرفت ، كريت وجود نداشت .
2 - و يا وقتى مىگوييم : الاصل و عدم تقدّم الملاقاة على الكرية ، معنايش اين است كه آن موقعى كه كريت حادث شده بود ، ملاقات حادث نشده بود .
بنابراين خود انتزاعيات در اينجا ملاك نيستند .
ثانيا : اصل عدم تقدّم كريت بر ملاقات ، به معناى مذكور ، يعنى عدم حدوث كريت در هنگام حدوث ملاقات ، اينگونه نيست كه فى حدّ ذاته قابل جريان نباشد ، بلكه جارى شده و از براى حكم ديگر موضوع مىسازد .
مثل : اصل عدم بلوغ ماء به حدّ كريت ، لكن مشكل اين است كه در برابر آن اصل عدم حدوث ملاقات به هنگام كريت نيز جارى مىشود .
در نتيجه : تعارضا و تساقطا . و لذا حرف فاضل تونى در اينجا نيز قابل قبول نيست .
جناب شيخ وقتى اين دو استصحاب در اينجا در اثر تعارض تساقط مىكنند تكليف چيست و چه بايد كرد ؟
به همان دو وجهى كه در مثال قبل بيان شد مراجعه كرده :
1 - تارة مىگوييم : اين آب با نجس ملاقات كرده ، ملاقات با نجس هم مقتضى انفعال و نجاست است ، و لكن شك داريم كه آيا به هنگام ملاقات با نجس ، مانعى كه همان كريت باشد ، بوده يا نه ؟ مىگوييم :
الشكّ فى المانع بمنزلة العلم بعدم المانع ، و لذا هم مقتضى موجود ، هم مانع مفقود .
در نتيجه اين آب نجس است .
2 - تارة مىگوييم : اين آب با نجس ملاقات كرده است ، لكن شك داريم كه مانعى وجود داشته يا نه ؟
از آنجا كه ملاقات با نجس علّت تامه انفعال و نجاست نيست ، استصحاب مىكنيم طهارت اين آب را .
رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 225
مساهمون: الشيخ الأنصاري
ص٢٢٥