تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
غصبى مىگذارد ، نهى دارد كه اين كار را نكن و لكن او مخالفت مىكند ، و لكن در هنگام برگشتن نهى از غصب منقطع مىشود ، اگرچه عقابش تا آخرين لحظه وجودش در آن زمين غصبى به حال خود باقى است . چرا به هنگام برگشتش ، نهى از غصب منقطع مىشود ؟ چون خداوند به او امر فرموده كه اخرج و لذا ديگر معقول نيست كه از طرف ديگر بفرمايد لا تحرّك . و نهى از حركت كند . چرا تا آخرين لحظهء گام برداشتنش در ارض غصبى عقاب دارد ؟ چون از ابتدا حركتش به سوء الاختيار بود . و اين سوء اختيار تا آخرين حركتش در ارض غصبى باقى است . اشكال اين وجه چيست ؟ اين است كه : خلاف ظاهر مشهور است ، چرا كه ظاهر كلمات مشهور اين است كه : تكليف فعلى به آن واقع مجهول ، يعنى نماز قصرى ، در حق جاهل همچنان باقى است و مرتفع نمىشود . پس : امر به قصر منقطع نشده است ، و لذا در مثال جهل به حرمت غصبيت اگر كسى در دار غصبى نماز بخواند ، حكم به بطلان آن مىكنند ، و حال آنكه اگر در اثر جهل ، نهى منقطع مىشد ، ديگر وجهى براى بطلان نبود . حاصل مطلب در « و الثانى » يعنى راه حل دوم چيست ؟ بيان دومين راه حل آن معمّا ، در دو باب قصر و اتمام و جهر و اخفات است و آن اينكه ، ما ملتزم شويم به اينكه ، همان واجب واقعى يعنى قصر ، و يا جهر ، در حق جاهل مقصّر ، مأمور به ، به امر فعلى است ، و لذا مخالفت با آن عقاب دارد . و منع كنيم از اينكه امر فعلى به مأتى به يعنى اتمام تعلّق گرفته باشد ، كه در نتيجه معمّاى امر به ضدّين حل مىشود . پس غرض از « و التزام انّ غير الواجب مسقط عن الواجب . . . » چيست ؟ اين است كه : در اين راه حل علاوه بر منع تعلّق امر فعلى به مأتى به يعنى اتمام ملتزم شويم به اينكه در ما نحن فيه با اينكه اتمام مأمور به ، به امر فعلى نيست و بر جاهل واجب نمىباشد ، مع‌ذلك مسقط واجب يعنى قصر است . مگر مىشود كه اتمام مأمور به ، به امر فعلى نباشد و درعين‌حال مجزى بوده و اعاده لازم نداشته باشد ، چه اداء و چه قضاء ؟