وهم مرگست جمله را از بيم * دلشان شد به تيغ بيم دو نيم 159
هر آن كس كه بر نيكويى فال زد * سرانجام كارش بر اقبال زد 166
هر انگشتش آمد قلم از بنان * ز هر شكل ناخن شده نون عيان 75
هرچند كه نخلبند پاكيزهسير * ز انگور مثال سازد از عقد گهر 353
هر طرف چاوشان ابر سوار * در پى مردمان چو آب بهار 355
هر طرف ماهرُخى عشوهگرى طنازيست * به تماشا قدمى نهِ كه عجب شيرازيست 205
هر كجا در جهان خطى بكشند * جهد كن تا برون خط باشى 255
هر كجا شد ز سر نموده قدم * روزنى برگشاد تا به عدم 382
هر كرا قدر اينچنين باشد * شايد از چرخ در نگين باشد 44
هر گه دل آگهى ازو مىجستم * آگاهى ارشادپناهى مىگفت 16
هزاران جان ز جنس تُرك و تازيك * هزاران تن ز ملك دور و نزديك 223
هژبران پردل به آيين جنگ * كشيدند تنگ فرس نيك تنگ 149
هژير گوزنافكن پنجهزن * ز سيرافكنى سگان در حزن 182
هست دُر كز صفا مذاب بود * كى و ليكن تمام آب بود 353
هلال جمالش در ابر خفى * ازين پيش بودى اگر مختفى 76
هلال ركابش به هرجا رسيد * زمين سر به اوج ثريا كشيد 175
هم از طالعش دان كه گردون پير * پس از كشته گشتن در آن دار و گير 136
همان باد كز خصم خون شد روان * تو گويى خزان كرد برگ رزان 171
همان به كزين منزل بىبها * كه آمد نشيمن دم اژدها 188
همان به كه باشد رضا با قضا * لانّ القضا حكم قد مضى 165
همان به كه شاهنشه سرفراز * نهد روى عجزى به خاك نياز 155
هم او كوه را لعلِ رُمّان دهد * هم او خاك را زيور از جان دهد 364
همايونمقامى كه از روى معنى * چو گيرند نامش به رفق و مواسا 120
همايون مهر از سر سرورى * بر اوج شرف كرد دينپرورى 171
هم به حكمت سوى مغرب مىرود خورشيد و ماه * هم به فرمانت ز مشرق مىزند سر آفتاب 123
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى ) — صفحة 585
مساهمون: محمد رضا نصيرى
ص٥٨٥