روان شو كه اقبال يار تو باد * جهانگيرى و عدل كار تو باد 326
روان طاير عقل ايشان ز سر * برون رفت از رهگذار بصر 198
روان گشت آن فوج گردونشكوه * چو خيل كواكب گروهها گروه 147
روان گشت چون در چنان گير و دار * ز هر حلقهاى از زره چشمهوار 169
روان گشت شاه فلكاحتشام * ز راه سلامت به دار السلام 295
روان گشت لشكر ز ترجان زمين * عدو را به جان چون قضا در كمين 180
رو به دشمن نِه ، بران يكران مجو خيل و سپاه * در جهانگيرى نشد محتاج لشكر آفتاب 123
رود عكس هريك ز دل تا دماغ * دهد نور چون كوكب چلچراغ 71
روز روشن كه شام ظلمانى * شد مبدل به صبح نورانى 303
روزى كه ز خون دشمنان باده خوريم * شك نيست كه كاسههاى سر ساغر ماست 50
رهد راكب آن ز بحر عميق * شود غافل از وى به دريا غريق 118
ريگ قعرش چون ثوابت پايدار * روشنىافروز چشم اعتبار 257
رؤوس شهرى و اعيان لشكر * اميران سپه اصناف نوكر 216
ز آباء سلطان حيدرخصال * به حيدر كشيدش در آخر مقال 71
ز آس و سمور آنچه اندوخته * شب و روز بر يكدگر دوخته 354
ز آمد شد خنجر مختلف * شدى لام الف قامت چون الف 169
ز آمد شد ناوك سختكوش * كمان كرد سقف جهان چوبپوش 133
ز اتمام آن چون فرح جوى شد * ز ارباب عصمت سخنگوى شد 71
ز احباب اين خاندان درگذر * چه امكان كه گردد كف پاى تر 118
ز ارواح پاك امامان دين * همه رهنمايان راه يقين 109
ز اسباب فارغ ز علّت تُهى * قضا و قدر را كند همرهى 130
ز اطلس به هر خانه مفرش فكند * به هر صفه ديباى زركش فكند 244
ز اعتدال هوا حكم جانور گيرد * اگر به نوك قلم صورتى كنند نگار 287
ز اعداء تا به كى غمناك گرديم * به هم چون آفتاب و خاك گرديم 90
ز اقبال او عالمى بهرهمند * تهى بزم احسانش از هر گزند 210
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى ) — صفحة 552
مساهمون: محمد رضا نصيرى
ص٥٥٢