تو كه فلس ماهى حيرتى ، چه زنى ز بحر وجود دم * بنشين چو « صحبت » و دمبدم بشنو خروش نهنگ لا
باز فرموده است :
سروى به قد ، گلى به رخ و نرگسى به چشم * چشم بد از تو دور كه از جمله برترى
در باغ رو كه داغ نهى بر دل سمن * بىپرده شو كه پردهء خورشيد بر درى
پيرايه بسته غيرت هر هشت روضهاى * هر هفت كرده شهره هر هفت كشورى
باز فرموده است :
اى به ولاى تو تولاى من * از خود و اغيار تبراى من
بود تو پيدائى پيداى من * گر بشكافند سر و پاى من
جز تو نيابند در اعضاى « 1 » من * سر تبه افكنده من از غم خموش
هيكل من بلبله وش در خروش * نغمه عشق است نه ذكر سروش
زمزمه در زمزمه آيد به گوش * كيست در اين قالب اعضاى من
نه كره را گرم تك و دو كنى * بر مه و خور حكم روا رو كنى
خسته شيرين دل خسرو كنى * جلوه پى جلوه كه نونو كنى
صورت ديگر ز هيولاى من * ديده نظر باز تو بى جا نشد
دل به غلط واله و شيدا نشد * اين غزل از من عبث انشا نشد
تا تو چو گل وا نشدى وا نشد * ناطقه بلبل گوياى من
صورت اشيا بنگارى به خود * سوى وجود از عدم آرى به خود
اى كه نفسها بشمارى به خود * يك نفسم گر بگذارى به خود
واى من و واى من و واى من * صادر بىواسطه ، عقل نخست
آمد و پيش از همه قرب تو جست * عشق من آن روز ترا شد درست
مست تو و محو تو و مات تست * عقل من و هوش من و راى من
بتكده و دير و برهمن ز تو * مزدلف و وادى ايمن ز تو
لعبت چين و بت ارمن ز تو * گر تو توئى من كيم اى من ز تو
من شده تو آمده بر جاى من * من به زمين نالهء من عرش گير
سدره به دم دركشم از يك نفير * آوخ از آن دم كه برآرم صفير
شهپر جبريل فشاند عبير * بر دم روح القدس آساى من
اى تو بزرگ و همه عالم حقير * ورد زبان چيست مرا ، يا مجير
چون تو مجيرى و منت مستجير * پنجه ببر آمد و چنگال شير
پيشكش آهوى صحراى من
هامش
( 1 ) . ( اجزاء ) كه در نسخه بدل آمده است متناسبتر است .