تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1510

مساهمون:

ص١٥١٠
باز فرموده است :
بر خويش بندم چند و چند اين زهد بد فرجام را « 1 » * وقت است تا آتش زنم اين دلق ازرق فام را قلاش و رند و عاشقم ، عذرا رخى را وامقم * من كان صنم را شايقم ، چون نشكنم اصنام را كو زخمه تا رودى زنم ، رود مىآلودى زنم * گلبانگ بدرودى زنم اين عام كالانعام را « صحبت » از آن شيرين زبان چه حرف سود و چه زيان * ز آن لعل ، كردن كى توان فرق از دعا دشنام را
باز فرموده است :
نه هراس دوزخ و نى هوس بهشت ما را * شود آخر آنچه [ اول ] « 2 » شده سرنوشت ما را ثمر درخت امكان همه حسرت است و خسران * عجبم عجب كه دهقان ز چه تخم كشت ما را بد و نيك كار دوران چو به ما نشد حوالت * عبث از چه خورد بايد غم زشت و خوب ما را
باز فرموده است :
برخاستى و ز خلق برخاست * غوغاى قيامت از قيامت خود صيد اجل رسيده مائيم * پرواز كنان به گرد بامت خنجر بكشيدى و نكشتى * من كشته لطف ناتمامت در ديگ بلا به جوش « صحبت » * تا پخته شود وجود خامت
باز فرموده است :
ز زير بار امانت به در شدند حريفان * گرفت شحنه عشقت دل مرا به غرامت سرشك سرخ و رخ زرد و نالهء دل پر درد * گواه دعوى عاشق بس است اين سه علامت چه دلنشين سر كوئى است كوى يار تو « صحبت » * كه هر كه رفت ، در آنجا فكند رحل اقامت
باز فرموده است :
به يك جامم ز ننگ و نام كردند * نميدانم چه مى در جام كردند كسى را كام دل دادند كاول * ز كام اين جهان ناكام كردند براى نقل مستان ز آن لب و چشم * مهيا شكر و بادام كردند
باز فرموده است :
به تار رشته طول امل مشو پيوند * كه اين دو روزه به نيم آرزو وفا نكند متاع عمر گرانمايه را تلف منماى * كه چرخ پير جوانى كس قضا نكند خدا سفينه ما را مگر كشد به كنار * و گرنه چارهء اين ورطه ناخدا نكند
باز فرموده است :
ز آسمان طمع مهر گسترى مكنيد * كه او همين حركات ستمگرى داند
هامش
( 1 ) . مطلع اين غزل چنين است :تا چند همدرسى كنم ناپختگان خام را * آن به كه شويم از ورق اين جهل دانش نام را. ( 2 ) . در متن : آن .
فارسنامه ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1510 | ميرزا حسن حسينى فسايى / منصور رستگار فسايى