باز فرموده است :
بر خويش بندم چند و چند اين زهد بد فرجام را « 1 » * وقت است تا آتش زنم اين دلق ازرق فام را
قلاش و رند و عاشقم ، عذرا رخى را وامقم * من كان صنم را شايقم ، چون نشكنم اصنام را
كو زخمه تا رودى زنم ، رود مىآلودى زنم * گلبانگ بدرودى زنم اين عام كالانعام را
« صحبت » از آن شيرين زبان چه حرف سود و چه زيان * ز آن لعل ، كردن كى توان فرق از دعا دشنام را
باز فرموده است :
نه هراس دوزخ و نى هوس بهشت ما را * شود آخر آنچه [ اول ] « 2 » شده سرنوشت ما را
ثمر درخت امكان همه حسرت است و خسران * عجبم عجب كه دهقان ز چه تخم كشت ما را
بد و نيك كار دوران چو به ما نشد حوالت * عبث از چه خورد بايد غم زشت و خوب ما را
باز فرموده است :
برخاستى و ز خلق برخاست * غوغاى قيامت از قيامت
خود صيد اجل رسيده مائيم * پرواز كنان به گرد بامت
خنجر بكشيدى و نكشتى * من كشته لطف ناتمامت
در ديگ بلا به جوش « صحبت » * تا پخته شود وجود خامت
باز فرموده است :
ز زير بار امانت به در شدند حريفان * گرفت شحنه عشقت دل مرا به غرامت
سرشك سرخ و رخ زرد و نالهء دل پر درد * گواه دعوى عاشق بس است اين سه علامت
چه دلنشين سر كوئى است كوى يار تو « صحبت » * كه هر كه رفت ، در آنجا فكند رحل اقامت
باز فرموده است :
به يك جامم ز ننگ و نام كردند * نميدانم چه مى در جام كردند
كسى را كام دل دادند كاول * ز كام اين جهان ناكام كردند
براى نقل مستان ز آن لب و چشم * مهيا شكر و بادام كردند
باز فرموده است :
به تار رشته طول امل مشو پيوند * كه اين دو روزه به نيم آرزو وفا نكند
متاع عمر گرانمايه را تلف منماى * كه چرخ پير جوانى كس قضا نكند
خدا سفينه ما را مگر كشد به كنار * و گرنه چارهء اين ورطه ناخدا نكند
باز فرموده است :
ز آسمان طمع مهر گسترى مكنيد * كه او همين حركات ستمگرى داند
هامش
( 1 ) . مطلع اين غزل چنين است :تا چند همدرسى كنم ناپختگان خام را * آن به كه شويم از ورق اين جهل دانش نام را.
( 2 ) . در متن : آن .