تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1515

مساهمون:

ص١٥١٥
از قابليت عاريم ، اما به مدحش جاريم * در نعت او پنداريم ، روح القدس يار آمده
باز فرموده است :
شكستى با من آن عهدى كه بستى * چنان بستى كه تا بستى شكستى شكستى عهد و پيمان را و ترسم * به كارت زين شكست آيد شكستى بيابانى به پيش اندر كه در وى * نه برگ ره نه سامان نشستى اگر جوئى طريق رستگارى * ببر دام علائق را كه رستى ندانم خود كه اى « صحبت » در اين بزم * نه مخمور و نه هشيار و نه مستى
باز فرموده است :
دانى از كف كى نهم پيمانهء پيمان دوست * ساعتى كاين دور گردون بشكند پيمانه‌ام
و از شعراى متأخرين لارستان است : نادرهء اهالى ، ناظمه در و لآلى ، عفت دثار « صنعت » تخلص ، شاعرهء لارى ، دختر كدخداى قريه فداغ كه شرح آن در عنوان مضافات لار و عنوان « فداغ » بيايد و شعر بسيارى بگفت و در سال 1264 وفات يافت و چون در صنايع زنانه مهارتى تمام داشت ، تخلص خود را « صنعت » نمود و اين چند شعر كه از او شنيده شده بود ، ثبت گرديد :
هركس كه ديد جلوه و طور و اداى تو * گر خود ملك بود بشود « 1 » مبتلاى تو جز سجده بتان نكند تا به روز حشر * زنار زلف هر كه بديد از قفاى تو گفتى سر تو در سر اين كار مىرود * اى خاك بر سرى كه نگردد فداى تو بر لوح تربتم ننويسند غير از اين * رفت و نرفت از سرش آخر هواى تو داروى [ درد ] چشم تو « صنعت » حكيم گفت * خاك منازلى كه بود نقش پاى تو
و از شعراى قديم لار مولانا صدر الدين كلامى است ، اين شعر از اوست :
دل را به روز وصلش ياد آورم شب و روز * تا گريه‌هاى شادى راه نظر نبندد
و از شعراى خطه لار خضرى شاعر است ، در خدمت امام قلى خان والى فارس بود و اين بيت از اوست :
بختم آورده به صد خون جگر تا در دوست * مژه بر هم مزن اى ديده كه آبم نبرد
محبى لارى :
دوست جاى ديگر و من مانده‌ام در كوى دوست * كز در و ديوار كوى دوست آيد بوى دوست
من كيم از براى دل ، خانه به باد داده‌اى * از سر خود گذشته‌اى ، از پى دل فتاده‌اى دل ز كفم ربود و رفت از پى جان ديگرى * طرف كله شكسته‌اى ، بند قبا گشاده‌اى
هامش
( 1 ) . در متن : ( كه شود ) .