تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1505

مساهمون:

ص١٥٠٥
درختش كنار و گز است و كهور * بود شصت فرسخ ز استخر دور چو فرسخ شمرديم و برديم رنج * ز پهنا بديديم چهل بود و پنج درازاى آن را چو ديديم ، بود * كه از پنجه و هشت فرسخ فزود درازا و پهنا چو درهم زنيم * ده و ششصد و دو هزار آوريم شهنشه بفرمود كاين جاى را * دهيدش به اين مردم بينوا نمودند اين مردمش اختيار * همان روز نامش نهادند لار شد آباد از مردم آن جايگاه * به فرمانروانش بگفتند شاه ز مردم دليلى نمودار شد * كه اين لار نامش از آن لار شد بگويند جائى است در لار رى * كه نامش بود بستك از گاه كى در اين لار جائى است پهن و دراز * كه بستك مر او را بگويند باز از آنها دليلى اگر در رسيد * كه اين نام از آن نام آمد پديد كه در لار رى چون « بلارو » بود * در اين لار جائى « بنارو » بود « بنارو » « بلارو » تفاوت نداشت * مگر آنكه نون جاى لا مىگذاشت از اين‌گونه تصحيف بسيار هست * ز دانشوران جو ترا گر شك است دليل دگر شخص لارى بگفت * كه اين لار و آن لار هستند جفت نيامد و با هيچگه در دو لار * ز گاه كيان تا در اين روزگار
مع القصه ، نان خورش اهالى خطه لار ، از درويش و مالدار ، نيازمند و بىنياز « ماهى آبه » است كه مساكين در هر شب و روز آن را خالص نان خورش كنند و دولتمندان روغن گرم كرده و آب ليمو مخلوط كرده ، صرف نمايند و اگر چندين قسم پختنى و طعام ديگر در سفره باشد ، جزء اعظم آن سفره « ماهى آبه » بايد شود و آن را در كتاب طب « صحنا » گويند و براى آن منافعى نويسند و طريق ساختن آن چنين است كه يك من ماهى « متو » از سر و دم پاك كرده ، كوبيده ، با يك من و نيم آب و نيم من نمك ، آميخته يك ماه يا بيشتر يا كمتر بر آفتاب گذارند ، پس آن را به دست ماليده ، با پارچه صاف كرده نيم من « 1 » خردل بريان كرده ، كوبيده و هفتاد مثقال ريشهء جوز و به اين اندازه زردچوبه و اگر بخواهند ادويه خوشبو مانند زيره و رازيانه و سياه دانه و ميخك ، از هريك هفتاد مثقال بر آنها افزوده ، چند روز ديگر بر آفتاب گذارند ، پس به اندازه خواهش نان خورش كنند و ماهى « متو » به ضم ميم و تاء و سكون واو ، نوعى ماهى دريائى است كه هر يكى به اندازهء دو بند از انگشت آدمى باشد و در سواحل درياى فارس ، از بندر عباس تا بندر كنگان فراوان است ، در هر دامى كرورها گرفته ، به آفتاب خشك كرده به اطراف لارستان تا گله‌دار و جهرم و داراب برده ، « ماهى آبه » سازند و زراعت خردل جز در نواحى لار جاى ديگر از فارس نباشد . و قصبه لارستان را « لار » گويند ، در كتاب برهان قاطع نوشته است در قديم « لاد » نام شهر لار بود كه در اين زمان « دال » به « راء » تبديل گرديده ، « لار » گويند « 2 » و اين بيت را نسبت
هامش
( 1 ) . در متن : ( نيمن ) . ( 2 ) . ر ك : كتاب شاهنامه شناسى ، مقاله‌هاى احمد اقتدارى ، ص 21 ، درباره ( الار ) ، ( گولار ) . . .
فارسنامه ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1505 | ميرزا حسن حسينى فسايى / منصور رستگار فسايى