به نواحى « باشت » و جانب جنوبى و [ سراسر ؟ ] جوانب ديگر آن ناحيه تا چهار پنج فرسخ ، گرمسير است و از بىاهتمامى اهالى آن ، نخل و نارنج ديده نشود و قصبه اين ناحيه قريه « ده دشت » است به مسافت 8 فرسخ از بهبهان دور افتاده است و در كوهستان شمالى اين ناحيه برف از سالى به سالى بماند .
كشت و زرع گرمسيرى اين ناحيه گندم و جو ديمى و فاريابى و پنبه و شلتوك و كنجد و نخود است و سردسيرى آن گندم و جو ، آبش از رودخانه و چشمه است و ناحيه بلاد شاپور در ميانه طوايف الوار قسمت گشته ، هر طايفه ، قسمتى را تصرف نمودهاند و تفصيل آن در ذيل عنوان الوار بيايد .
سيم : ناحيه تل خسروى : كه آن را « بلوك رودخانه » نيز گويند ميانه شمال و مشرق بهبهان افتاده ، از سردسيرات كوهگيلويه است ، درازى آن از « سراب تابه » تا قريه « نارمه » 17 فرسخ ، پهناى آن از فرسخى نگذرد . در دو جانب مشرقى و مغربى رودخانه سراب تابه است .
جنوبى اين ناحيه را « سر رود » گويند كه ابتداى رودخانه است و جانب شمالى آن را « دم رود » كه آخر رودخانه است ، جريان اين رودخانه از جنوب به شمال است و ميانهء راميان رود .
و اين ناحيه محدود است از جانب مشرق به بلوك دز كرد و سرحد شش ناحيه و از شمال به نواحى بختيارى و از مغرب به ناحيه « رون » و از جانب جنوب به نواحى ممسنى و در سررود اين ناحيه با بسيارى آب براى سردى هوا ، برنج و پنبه و كنجد به عمل نيايد و در ميانه « سر رود » و « دم رود » انواع حبوبات به خوبى به عمل بياورند . و قصبه اين ناحيه را « گنجه » گويند .
به مسافت 24 فرسخ از بهبهان دور افتاده است و اين ناحيه را « تل خسروى » براى آن گويند كه در ميانه اهالى كوهگيلويه مشهور است كه شاه كيخسرو كيانى بر تل بلندى در اين صحرا بنشست و اهالى ايران را بخواست و شاه لهراسب را وليعهد سلطنت خود فرمود و در شمال گنجه به مسافت 2 فرسخ چشمهاى است كه آن را چشمه بشو گويند و اين كلمه فعل امر از شستن باشد يعنى از جانب خداى تعالى وحى به كيخسرو رسيد كه در اين چشمه تنشوئى و غسل را به عمل بياور .
و در ميانه شمال و مشرق گنجه به مسافت 2 فرسخ ، كتلى است يعنى گردنه و عقبهاى كه آن را به زبان اهل كوهگيلويه مله بيژن گويند و در اين كتل بيژن و همراهان كيخسرو از باد و برف هلاك شدهاند ، حضرت فردوسى فرموده است :
جهاندار كيخسرو دادگر * نشست از بر تخت با تاج زر
به بيژن بفرمود تا با كلاه * بياورد لهراسب را نزد شاه « 1 »
چو ديدش جهاندار ، بر پاى جست * بر او آفرين كرد و بگشاد دست
فرود آمد آن شاه از تخت عاج * ز سر برگرفت آن دل افروز تاج
به لهراسب بسپرد و كرد آفرين * همه پادشاهى ايران زمين
چو از كار لهراسب پرداخت شاه * از اين پس نگه كرد كار سپاه
وز آن جايگه ، تنگ بسته ميان * بگرديد بر گرد ايرانيان
هامش
( 1 ) . شاهنامه فردوسى ، ج 5 ، ص 406 ، چاپ مسكو .