كز ايدر به ايوان خراميد زود * مداريد بر ما ز دل داغ و دود
جهان يادگار است و ما رفتنى * به مردم نماند بجز مردمى
به لهراسب فرمود تا بازگشت * به دو گفت روز من اندر گذشت
تو شو تخت شاهى به آئين بدار * به گيتى جز از تخم نيكى مكار
بدان مهتران گفت از اين كوهسار * همه بازگرديد بىشهريار « 1 »
سه گرد گرانمايه ، گردن فراز * شنيدند گفتار و گشتند باز
نگشتند از او باز چون طوس و گيو * فريبرز با بيژن گرد نيو
برفتند يك روز و يك شب بهم * شدند از بيابان و خشكى دژم
به ره بر يكى چشمه آمد پديد * جهانجوى كيخسرو آنجا رسيد
بر آب روشن فرود آمدند * بخوردند چيزى و دم بر زدند
بر آن مرزبانان چنين گفت شاه * كه امشب برانيم از اين جايگاه
چو بهره ز تيره شب اندر چميد * كى نامور پيش يزدان خميد
به آن آب روشن سر و تن بشست * همى خواند اندر نهان زند و است
چنين گفت با نامور بخردان * كه باشيد بدرود تا جاودان
كنون چون برآرد سپهر آفتاب * نبينيد از اين پس مرا جز به خواب
شما نيز فردا در اين ريگ خشك * مباشيد گر بارد از ابر مشك
ز كوه اندر آيد يكى باد سخت * كز او بگسلد شاخ و برگ درخت
ببارد يكى برف ز ابر سياه * شما سوى ايران بتابيد راه
چو از كوه خورشيد سر بر كشيد * ز چشم مهان شاه شد ناپديد
هم آنگه برآمد يكى باد و ابر * هوا گشت بر سان « 2 » چرم هژبر
چو برف از زمين بادبان بر كشيد * نبد نيزهء نامداران پديد
يكايك به برف اندرون ماندند * ندانم بدانجاى چون ماندند
و تاكنون در اين « مله بيژن » برفهاى بىاندازه مىبارد و بادهاى سخت مىوزد و گاهى خر و آدم را از بلندى به زير انداخته و كشته است و تفصيل دهات ناحيه تل خسروى در ذيل عنوان نواحى الوار كوهگيلويه بيايد .
چهارم : ناحيه حومه ارجان است . تاكنون به وضع قديم باقى است مگر آنكه به مناسبت بلده بهبهان او را حومه بهبهان گويند . ذكر درازا و پهنا و حدود آن بعد از اين بيايد .
پنجم : ناحيه رون است كه در دولت سلاطين عجم تا اوايل دولت اسلام دامت شوكتها ييلاق يعنى تابستاننشين طايفه شبانكاره [ بود ] كه شرح حال آنها در عنوان شبانكاره گذشت . سردسيرترين سردسيرات كوهگيلويه بلكه فارس است در ميانه شمال و مشرق بهبهان افتاده است . درازى آن از صحراى « دشت روم » تا « قلعه اعلى » كه او را « قلعه اللّه » گويند 32 فرسخ ، پهناى آن از قريه « چاين » تا « طسوج » كه آن را « تسى » نيز گويند 17 فرسخ .
هامش
( 1 ) . شاهنامه فردوسى ، ج 5 ، ص 412 ، چاپ مسكو .
( 2 ) . در متن : ( سام ) .