چه « 1 » بندى دل بدان دلبر كه هر دم با كس ديگر * چه جوئى وصل آن شاهد كه هر ساعت به ديگر جا
مشو خرم ممان غمگين گرت عزت ورت ذلت * مگو تلخ و مجو شيرين گرت حنظل ورت حلوا
باز فرموده است :
هژير بخرد داند كه دهر دار فناست * هر آن بنا كه فناراست جمله رنج و عناست
بخواب ماند گيتى به صورت و به صفت * بدين حديث كه رانديم عقل و شرح گواست
چنان كه شب همه خواب و صباح بيدارى است * حيات قوم همه نوم و مرگ اصل بقاست
اگر جهان ز سپنج است ، پس كجا شدهاند * همان شهان كه از ايشان به غير نام هباست
كجا شدند بزرگان دانش و عادل « 2 » * كه اسمشان همه سيمرغ و جسمشان عنقاست
حديث من همه از حكمت است و معرفت است * نه كذب و فريه « 3 » كه آن شيوه شيمه شعراست
مرا به شعر ستودن ز بعد پنجه و پنج * نه از قواعد انصاف نز طريق صفاست
مرا « هدايت » در جمله كشور خوارزم * يكى رفيق دلآساى و آن نسيم صباست
فرستمش عجب ار سوى رى ز بهر پيام * نكرده ترك رفيقى هر آنكه او تنهاست
در موعظه و مدح حضرت امير المؤمنين على بن ابيطالب ( ع ) فرموده :
عمر برفى رفيق را ماند * كه بر او آفتاب با حور « 4 » است
مرد عاقل اگر به كار جهان * نكند التفات معذور است
كاين جهان ديوخانهاى است كز او * جم غمين است و ديو مسرور است
حاجت شرح نيست مكرش را * مكرهاى زمانه مشهور است
گور اگر در كمند بهرامى است * باز بهرام نيز در گور است
بيشتر از لعاب كرمى نيست * گرچه اين اطلس است و سيفور است
آنكه آن را عسل همى خوانى * فضلات لعاب زنبور است
هر كه ديدار جو است همچو كليم * دل او را تجلى طور است
چون مصور شود عبادت تو * آن يكى خلد و آن دگر حور است
گر بجز حق مؤثرى بينى * ديدهء بينش تو رنجور است
جهد كن جهد تا كه دريابى * كاين جهان گنج و عشق گنجور است
عشق نامرد را نمايد مرد * بر عنن چاره خود شقنقور است
عشق نور ولايت علوى است * جاى آن كى قلوب ديجور است
هامش
( 1 ) . در متن : ( چو ) .
( 2 ) . در متن : ( عدل ) .
( 3 ) . فريه : دروغ ، بهتان ، افترا :منگر سوى آن كسى كه زبانش * جز خرافات و فريه ندرايدناصر خسرو و به معنى نفرين و لعنت :بهرهء تو آفرين باشد ز سعد مشترى * قسم من از نحس كيوان فريه و نفرين بودمولوى . ( معين )
( 4 ) . روزهاى گرم ، بسيارى سختى گرما ، گرماى سخت ، تموز .